۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه

داستان تجاوز رومن پولانسکی به سامانتا گیمر را یک بار هم که شده کامل بدانید.



تصویری از نوجوانی و امروز ِ سامانتا گیمر


ماجرای تجاوز "رومن پولانسکی" به "سامانتا گیمر" نوجوان ، ماجرای عجیب و پیچیده ایست
اما فقط بخش هایی از این ماجرا در رسانه ها انعکاس می یابد که باعث می شود افکار عمومی قضاوت منصفانه ای از وقایع نسبت داده شده به پولانسکی نداشته باشند
امروز دیگر بدیهی به نظر می رسد که متجاوز هر کسی و در هر جایگاهی باشد باید مجازات شود ، اما شاید اگر شما داستان را از ابتدا بدانید ، تعداد کسانی که به نظرتان باید مجازات شوند بیشتر شود.
در دهه ی شصت میلادی در سینما و تلویزیون هالیوود زنی ظهور کرد با نام "شارون تیت" ، او به واسطه ی چهره ی زیبا و هنر بازیگری اش در نقش های کمدی ، به سرعت پله های ترقی را طی کرد ، در آن زمان او در جامعه ی آمریکا به ضرب المثل زیبایی شهره شده بود ، او در سال 1968 میلادی با "رومن پولانسکی" ، کارگردان سینما ازدواج کرد ، در این سال یکی از آثار پولانسکی تحت نام "بن بست" روی پرده ی سینما خوش می درخشید.
به نظر همه چیز به کام می آمد ، پولانسکی و شارون تیت ، بی حد ، یکدیگر را دوست می داشتند و هر دو به لحاظ هنری "ستاره" بودند .
اما کلید اتفاقات تلخ از همین فیلم " بن بست " خورد. در این فیلم پولانسکی سکانسی را پدید آورده که در آن شخصیتی دست و پا چلفتی را تصویر می کند ، او دایم با خنگ بازی هایش مخاطب را به خنده وا می دارد ، اما موضوع این است که پولانسکی در فیلمش نام این کاراکتر را "چارلز منسون" گذاشته است.
چارلز منسون یکی از تبهکاران مشهور آن دوره ی آمریکا بود که بزرگترین مافیاها را تحت نفوذ داشت ، او نژاد پرستی سفید پوست بود که به طور فله ای "سیاه پوستان" را بی جان می کرد ، نیز او یکی از بزرگترین مافیاهای مواد مخدر را در اختیار داشت.
پس از اکران فیلم "بن بست" چارلز منسون پیغامی را به خانه ی پولانسکی فرستاد که حاوی ِ تهدیدی جدی بود ، منسون پولانسکی را تحدید کرده بود که اگر در یک تلویزیون پر بیننده از توهینی که در فیلم بن بست به و او و "منسون ها" کرده عذر خواهی نکند ، پولانسکی را خواهد کشت.
در آن روزها پولانسکی مشغول نوشتن فیلم نامه ی " محله ی چینی ها" بود و آن قدر سرش شلوغ بود که این تهدید را جدی نگرفت.
کمتر از یک سال بعد ستارگان هالیوود به رسم هر ساله میهمانی عظیمی به پا کردند و قاعدتا پولانسکی و همسرش شارون تیت که اینک "هشت و نیم ماه" بود که کودکی را حامله بود نیز در این جشن دعوت بودند.
پولانسکی به دلیل مشغله اش برای ساخت فیلمی که هرگز ساخته نشد ، در انگلستان به سر می برد و به همین دلیل به این میهمانی نرفت ، اما همسر زیبایش شارون تیت به اتفاق فرزندی که هشت و نیم ماه در شکمش جا خوش کرده بود ، راهی این میهمانی شدند.
چالرز منسون که از امتناع پولانسکی در عذرخواهی از خانواده ی منسون ها به شدت عصبانی بود ، گروهی از گنگسترهای تحت فرمانش را که تعدادی از آنها حتی نام فامیل "منسون" را یدک می کشیدند ، روانه ی میهمانی ِ هالیوودی ها کرد تا جان پولانسکی را بستانند.
گنگسترها وارد میهمانی شدند اما اثری از پولانسکی نبود ، آن ها تصمیم گرفتند به جای پولانسکی همسرش را بکشند ، پس چندین گلوله ی متوالی به شکم ِ برآمده ی شارون تیت شلیک کردند تا مادر به اتفاق فرزند ِ هنوز به دنیا نیامده ، جا به جا کشته شوند.
این واقعه زندگی پولانسکی را تغییر داد ، انگار او دیوانه شده بود ، نمی دانست چه باید بکند. پولانسکی که مرد ثروتمندی بود ، بی درنگ همه ی مایملک اش را فروخت تا مبلغ هنگفتی پول نقد دم دستش باشد ، آن گاه گلچینی از تبهکاران و گنگسترهای آن زمان را به استخدام خود در آورد، به هرکدام مبالغ شگفت آوری پول داد و به آن ها فقط یک ماموریت داد ، این که "چالرز منسون را زنده برایش بیاورند" این تمام ِ ماموریت گروه عظیمی بود که اینک پولانسکی رهبری شان می کرد.
گنگسترهای پولانسکی بالاخره رد ِ چارلز منسون را در یک کافه ی زیرزمینی گرفتند و کمین کردند تا او را زنده دستگیر کنند. چارلز منسون از ماجرا خبردار شد و به طرز ماهرانه ای گریخت اما از گروه گنگسترهای چارلز منسون یک نفر در کافه جا مانده بود ، نام او "سامانتا گیمر" بود. شاکی ِ کنونی پولانسکی و دختری که مدعی است در نوجوانی توسط پولانسکی مورد تجاوز قرار گرفته است.
"سامانتا گیمر" به وسیله ی گنگسترها دستگیر و به خانه ی پولانسکی برده می شود ، صاحب خانه او را به زیرزمین می برد و تهدید می کند اگر مخفی گاه چارلز منسسون را لو ندهد شکنجه خواهد شد.
دخترک دم بر نمی آورد ، پولانسکی به تنهایی حدود دو هفته به اشکال مختلف دختر را شکنجه می کند بلکه آدرس مخفی گاه قاتل ِ همسرش را بدست آورد اما دخترک سرسخت تر از این حرف هاست. پولانسکی در طول این دو هفته با "چوب های قطور" دختر را مورد تجاوز قرار می دهد ، موهای او را می کند و بخشهایی از بدن او را می سوزاند ، اما دخترک لام تا کام حرف نمی زند.
پلیس از طرق نامعلومی متوجه می شود که دختری در خانه ی پولانسکی مورد شکنجه واقع شده ، پس خانه را محاصره می کند ، پولانسکی دخترک را رها کرده و از محل می گریزد ، سپس با هواپیمایی خصوصی از آمریکا فرار می کند و دست آخر در "فرانسه" آرام می گیرد.
هم زمان پلیس به صورت اتفاقی "چارلز منسون" را دستگیر می کند ، منسون در دادگاه به "زندان ابد" محکوم می شود ، او پیش از این که به زندان برود همه ی دارایی های هنگفت اش را به "سامانتا گیمر" دخترکی که زیر شکنجه های پولانسکی زبان باز نکرد بود می بخشد.
پولانسکی در دادگاه غیابی فدرال به خاطر شکنجه و تجاوز به "حبس ابد" محکوم می شود و اجرای حکم به زمانی موکول می شود که او دستگیر شده باشد.
دولت فرانسه به پولانسکی مصونیت تعقیب قضایی می دهد تا او در فرانسه بیاساید. اما پولانسکی می داند اگر روزی پایش را از فرانسه بیرون بگذارد توسط پلیس بین الملل دستگیر خواهد شد.
حتی جوایز "اسکار" پولانسکی از سوی آکادمی اسکار برای او پُست می شد و خودش هرگز برای دریافت آنها به آمریکا سفر نکرد.
حالا پس از چهل سال پولانسکی توسط پلیس سویس دستگیر شده و قرار است به آمریکا فرستاده شود. نمی دانم چرا ، اما من از روزی که این داستان را می دانم ، اندکی ، فقط "اندکی" به پولانسکی حق می دهم


پ.ن
ارجاعی ندارد این داستان
من در کودکی از مادرم شنیده ام

۱۳۸۹ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

ارتباط بین روانپریشی و هنرمندی



این برنامه "Ted Talks" کلا برنامه خوبیه، یکی از خوبیاشم اینه که آدما کلا برای حرف زدن محدودیت زمانی دارن برای همین نمیرن بپرن بالای منبر و حسن حسین و فاطی و رباب به هم ببافن. رک و پوست کنده لب کلام رو میگن و میرن خونه شون. حالا کلا خواستین تماشا کنین: ولی سووال من اینه:

این قسمت برنامه راجع به نقش موسیقی در درمان بیماری‌هاست (چه اسم کلیشه لوسی، خدایی اگه من یه مقاله یا لینک ویدئو به این اسم ببینم صد سال سیاه بازش نمی کنم) یه آدم شیزوفرنی صحبت می کنه که از طریق موسیقی درمان نشده اما با موسیقی تونسته بیماریش رو تا حدی کنترل کنه.

سخنرانه (رابرت گوپتا) که خودش هم ویلونیست خیلی خوبیه میگه که برای این اینقدر این آدم توی کارش موفقه که تمام خیالات و تصورات ذهنش رو از خلال موسیقی به واقعیت تبدیل می کنه.

حالا دارم به این فکر می کنم که آدمایی که هنرمندن،‌حالا هرچی، شاعر،‌نقاش، مجسمه ساز، گوبلن باز، به نظر من یه تخیلشون خیلی قویه و نیاز داره به تخلیه شدن. یعنی اگر نشه و روی هم تلنبار بشه میتونه بزنه بره به سمت بیماریهایی روانی که خیلی حادش میتونه شیزوفرنی باشه. ولی اگه که تو مسیر درست بیافتن نه تنها به اون روز نمیافتن بلکه خیلی هم به درد بخور میشن. حالا شاید هم که در همون حال هم خیلی نرمال نباشن البته، مثل بتهوون که دیوانه بود،‌داستایوسکی که مازوخیست بود، چارلی چاپلین و پیتر سلرز که اخلاقاشون مثل گه بود در زندگی عادی،‌ وودی آلن و رومن پولانسکی که کلا شیرین میزنن ولی حداقل از یه طرف دیگه به جامعه خدمت هم می کنن.

در کل می خوام بگم که این آدمای روانی حیوونیا در کل یه موقعایی از فوران استعداد روانی میشن، یعنی وقتی جایی برای ابراز نظر ندارن خب خل میشن. کاش میشد بهشون فضای ابراز عقیده داد که اینجوری نشه.

یاد خفاش شب افتادم که وقتی تو تلویزیون باهاش مصاحبه میکردن من و بابام تعجب کرده بودیم که چقدر متفکرانه حرف میزنه. تازه یادمه یه شعر هم به انگلیسی خوند. شاید اگه فضا داشت که فیلم جنایی بسازه یا کتاب جنایی بنویسه می‌شد آگاتا کریستی و نمیشد آدمکش. نه؟ یا شاید اگه به سالینجر امکان نویسندگی نمی دادن مثلا سیخ داغ تو تن ملت فرو می‌کرد یا محمود دولت آبادی می‌شد یه آدم سادیسمی. کلا داشتم فکر می کردم.

داشتم به یه چیز دیگه هم در آن واحد فکر می کردم که الان یادم رفت چی بود. بعدا یادم اومد میام میگم.

حالا این وسط یه پرانتز هم بیام که تو دو دقیقه اول رابرت گوپتا راجع به یه شیزوفرن موزیسینی صحبت می کنه که میگه در موردش کتاب هم نوشتن و فیلم هم ساختن. این فیلمش: Soloist (البته من خودم هنوز ندیدم راستیتش)

قربان شما

ساختمان یعقوبیان


این یه رمانه نوشته علاء الاسوانی، نویسنده مصری. کتاب رو آقا نیکفرج بهم معرفی کرد (حق امانتداری ادا بشه). در مورد یه ساختمانی در قلب قاهره و ساکنینش. تصویری که بهتون میده یه تصویر کوچیک شده ست از خود مصر که ایییییییینقدر شبیه به ایران خودمونه که تعجب می کنید. تفاوت عقاید، خشکه مذهبی، فضولی کردن تو کار هم، بامزگی‌هاش، شوخی هاش، تغییر ناگهانیش بعد از روی کار اومدن جمال عبدالناصر. خلاصه همه چیش بد مصب. اتفاقا مثل اتفاقای ایران خودمونه، گلایه‌های آدماش مثل گلایه‌های ماست. خلاصه که کتاب خوبیه اگه که بخونین بد نمیشه. به فارسی ترجمه نشده البته (یعنی خواستم بگم که من خیلی خارجی بودم و انگریزی بلد بودم بخونم).

حالا اونایی که نمی خوان بخونن فیلمش رو می‌تونن آنلاین ببینن. من که دیگه همه میدونن که توی فیلم آنلاین و غیر قانونی دیدن یه نوبر زیست محیطی‌ام. اصلا هم حیا نمی کنم.

عماره یعقوبیان


قربان شما

۱۳۸۹ فروردین ۱۲, پنجشنبه

شده همچین احساسی کنید؟

خب من که کلا از دنیا پرتم و مدتها طول می کشه که مغزم کار کنه ... ساعت 1 نصف شب به وقت اروپای مرکزیه و من موندم سرِ کار که یک پروژه ی لعنتیه خانمان برانداز رو تموم کنم، ولی به جاش این انیمیشن غریب رو دیدم و به این نتیجه رسیدم که دلم می خواهد با شماها قسمتش کنم. البته مطمئنا اصلا نمی دونم که چه جوری این کارو انجام بدم ولی خب تلاشی مذبوحانه خواهم کرد...

http://vimeo.com/6913172


۱۳۸۹ فروردین ۷, شنبه

روبان سفید؛ مظهر تظاهر




چندتا چیز می خوام بگم. اول اینکه اینجا فستیوال فیلم شروع شده و من فعلا تو فیلم غرقم. بعد از اونجایی که خیلی بی شخصیتم یه سری از فیلما رو نمیرم سینما ببینم و میشینم خوشحال خوشحال تو اینترنت نگاه می کنم و کیف می کنم. دوتا فیلم دیدم که پیشنهاد می کنم حتما ببینین.

اول اونو می گم که خیلی خوب بود. اسمش رو اینروزا شاید که تو اسکار و کن و جاهای دیگه شنیده باشین؛ «روبان سفید» از میکائیل هانکه.

ماجرای فیلم توی یه ده کوچیکه در شمال آلمان پیش از جنگ جهانی اول. یک سری اتفاقاتی توی اون ده میافته و یک سری آدم یا شاید هم یک نفر شروع می کنه مردم اون ده رو به نوعی مجازات کردن. فیلم نشون میده که جاهایی که آدم فکر می کنه که از همه جا باید پاک تر باشه همیشه آخر سر معلوم میشه منشاء کثافته. وقتی دیدمش یاد آخوندایی افتادم که توی حوزه علمیه ترتیب همو میدن و کشیشایی که یه دفه معلوم میشه از بچه بازی هم بدشون نمیاد.

آدمایی که فقط تظاهر به مقابله با فساد می کنن با بستن روبان سفید به دستشون یا با روزه گرفتن یا با شب زنده داری کردن تو کلیسا ولی وقتی توشون میری می بینی کثافتا به یه اوجی رسوندن که تو ذهن من و تویی که فکر می کنیم ختم روزگاریم هم نمی گنجه.

آدمایی که فکر می کنن چون پاکن اجازه دارن تعیین کنن کی ناپاکه و نتیجه این نگرششون رو ناخواسته منتقل می کنن به اذهان نسل بعدی و دیگه فکر نمی کنن که اون ذهن ساده و پاک ممکنه که حرفای دروغشونو جدی بگیره و واقعا فکر کنه که وظیفه داره که اصلاح کنه.

وقتی فیلمه رو دیدم با خودم فکر کردم که واقعا اگه یه بسیجی آدم می کشه یا تجاوز می کنه تقصیر اونه بیشتر یا تقصیر اون پدرسگی که میدونه داره دروغ میگه ولی دروغش رو به زور تزریق می کنه به اون بسیجی که شاید جرمش فقط اینه که به خاطر نبودن تو یه بستر مناسب خیلی خیلی خیییییییلی ساده ست و زود باوره و زود اعتماد می کنه. من فکر می کنم مشکل از بسیجی نیست،‌مشکل از اون آدم رذلیه که این تفکر کثیف رو مثل یه کپه پهن تو ذهن این آدم ساده قبل از اینکه قادر باشه به سبک سنگین کردن، فرو می کنه و دیگه جایی برای تفکر دیگه باقی نمیذاره.

خلاصه کلام اینکه کلا تظاهر منو خفه می کنه. برای همین کلا آدمایی که خیلی سر و صدا می کنن و هر کاری می کنن دادار دودور راه میندازن رو خیلی دوست ندارم. برای همین از پلاکارد و شعار و بعضی حرکات اکتیویستی یه جوری میشم. چون حس می کنم بیشتر از اینکه نیت خیر رو توش ببینم بوی تظاهر و خود مطرح کنیش میره توی به قول ادیب ادبا منخرینم. اینجوری خلاصه.

البته این برداشت من بود از فیلم. ولی من کلا توصیه می کنم که ببینین. به فکر میبردتون.

این لینک ویکیپدیا اگه می خواین در موردش بخونین



اینم خود فیلم

۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

به بهانه ی آغاز ِ سالی که دوندگی اش را خورشید می کند ...





گاهی اوقات به خودم می گویم با همه ی مشکلی که با "نوروز" و مناسبت های مشابه اش دارم ، کمی به خودم فشار بیاورم و برای دوستانم چهار کلمه عید مبارکی بلغور کنم بلکه هم آنها را شادمان کرده باشم و هم این وظیفه ی نانوشته را انجام داده باشم
اما نمی شود
اول از همه این که من ترجیح می دهم مانند رفیقی "امین" نام به جای این که برای سفره ی مردمان "هفت سین" آرزو کنم فقط "یک غین" ناقابل را آرزو کرده باشم و آن "غذا"ست ، همانی که این روزها پیدا کردنش برای خیلی ها دغدغه ای شده

دوم این که من دوست ندارم در مناسبتی بالا و پایین بپرم که محدود می شود به یک قوم یا یک مرز ، من دوست ندارم مناسبتی را که ابزاری می شود برای میهن پرستی آن هم با چاشنی های مرسوم و متعفن و کلیشه ای اش

سوم این که تصور می کنم برای شادمانگی نیازی به "مناسبت" نیست ، ما باید یاد بگیریم که هر روز خوش باشیم ، که بی مناسب شادمانی را میهمان زندگی مان کنیم ، که شادمانی و شیک پوشی و لذت بردن را محدود نکنیم به سالی یکی و دوبار

چهارم این که یک روز معمولی را که می توانیم در آن خوش بگذرانیم ، به القاب و واژگان مصنوعی و چرک ، نیالاییم ! مثل "سال نو" ، "تولد طبیعت" ، و کلماتی از این دست که "نونواری" را در کرنا می کند ... نه عزیزان من ، حقیقت این است که با هر بار گردش زمین به دور آن ستاره ی سرخ و بزرگ و عصبانی ، تنها اتفاقی که می افتد این است که همه ی باشندگان ِ جاندار و بی جان ِ جهان ، یک سال پیر تر می شوند ، سنگ فرش خیابانها فرسوده تر ، چین های صورتمان بیشتر و لولای درب منازلمان سائیده تر می شود. موضوع این است که ما با کلمات قلابی سر ِ خودمان را شیره می مالیم ... ما باید یاد بگیریم که "کودک" نیستیم و برای شادمان بودن نیاز به دروغ گفتن به خودمان نداریم ، ما می توانیم شاد باشیم و بمانیم بی آن که به این دروغ پراکنی بزرگ ادامه دهیم

خوش بختانه هیچ چیز "نو" نشده ، همه ی مان یک سال پیرتر شدیم ، یک سال باتجربه تر شدیم و یقین داریم از پارسالمان با شعور تریم ، اگر قرار است چیزی مبارک باشد ، همین است

۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه

باز هم سئوال دارم!!


یک سئوال دارم. خیلی هم جدی هستش. لوس بازی و آیه یاس خوندن هم نیست. فقط به معنای واقعی یک سئوال هستش و منتظر جوابه.

اگر آدم در یک لحظه، بدون هیچ مقدمه، بدون هیچ خبر، بدون هیچ دلیل، بدون هیچ انتظار..... با ارزش ترین، شیرین ترین، عزیزترین، دوست داشتنی ترین چیز در زندگیشو از دست بده، باید چه احساسی داشته باشه؟ چه توجیهی داره؟ اسم این واقعه چیست؟ چگونه باید آنرا تعریف و تفسیر کرد؟ چگونه باید آنرا تجزیه و تحلیل کرد؟ چه کسی و چه چیزی را باید مورد سئوال قرار داد؟


بدون شوخی و رمانتیک بازی و فیلم هندی بازی کردن و یا بدون استفاده از حرف های کلیشه ای، نظرتون چیه؟ واقعا" دلم می خواد نظرتون را بدونم. منهم نظری دارم. اما چون هنوز به "نظرم" شک دارم، می خوام اول نظر شماها را بدونم تا پس از خوندن آن، نظر خودم را پخته تر کنم و بهتان بگم. یعنی بنوعی می خوام تقلب کنم!