
گاهی اوقات به خودم می گویم با همه ی مشکلی که با "نوروز" و مناسبت های مشابه اش دارم ، کمی به خودم فشار بیاورم و برای دوستانم چهار کلمه عید مبارکی بلغور کنم بلکه هم آنها را شادمان کرده باشم و هم این وظیفه ی نانوشته را انجام داده باشم
اما نمی شود
اول از همه این که من ترجیح می دهم مانند رفیقی "امین" نام به جای این که برای سفره ی مردمان "هفت سین" آرزو کنم فقط "یک غین" ناقابل را آرزو کرده باشم و آن "غذا"ست ، همانی که این روزها پیدا کردنش برای خیلی ها دغدغه ای شده
دوم این که من دوست ندارم در مناسبتی بالا و پایین بپرم که محدود می شود به یک قوم یا یک مرز ، من دوست ندارم مناسبتی را که ابزاری می شود برای میهن پرستی آن هم با چاشنی های مرسوم و متعفن و کلیشه ای اش
سوم این که تصور می کنم برای شادمانگی نیازی به "مناسبت" نیست ، ما باید یاد بگیریم که هر روز خوش باشیم ، که بی مناسب شادمانی را میهمان زندگی مان کنیم ، که شادمانی و شیک پوشی و لذت بردن را محدود نکنیم به سالی یکی و دوبار
چهارم این که یک روز معمولی را که می توانیم در آن خوش بگذرانیم ، به القاب و واژگان مصنوعی و چرک ، نیالاییم ! مثل "سال نو" ، "تولد طبیعت" ، و کلماتی از این دست که "نونواری" را در کرنا می کند ... نه عزیزان من ، حقیقت این است که با هر بار گردش زمین به دور آن ستاره ی سرخ و بزرگ و عصبانی ، تنها اتفاقی که می افتد این است که همه ی باشندگان ِ جاندار و بی جان ِ جهان ، یک سال پیر تر می شوند ، سنگ فرش خیابانها فرسوده تر ، چین های صورتمان بیشتر و لولای درب منازلمان سائیده تر می شود. موضوع این است که ما با کلمات قلابی سر ِ خودمان را شیره می مالیم ... ما باید یاد بگیریم که "کودک" نیستیم و برای شادمان بودن نیاز به دروغ گفتن به خودمان نداریم ، ما می توانیم شاد باشیم و بمانیم بی آن که به این دروغ پراکنی بزرگ ادامه دهیم
خوش بختانه هیچ چیز "نو" نشده ، همه ی مان یک سال پیرتر شدیم ، یک سال باتجربه تر شدیم و یقین داریم از پارسالمان با شعور تریم ، اگر قرار است چیزی مبارک باشد ، همین است
آرش جان از اینکه گفته هایت کاملن منطقیست، حرفی درش نیست. اما گاهی اوقات انسان نیاز داره برای اینکه بتونه خیلی از مسائل ناخوشایندی که دوروبرش میگذره و در ضمن زورش نمیرسه که تغییرشون بده را تحمل کنه، کودک درونش را گول بزنه. یعنی مثل بچه ای که وقتی خواسته اش برآورده نمیشه و هی بهانه میگیره و نق میزنه، بهش یک شکلات یا آبنبات کشی میدی تا روح لطیفش را از سوی ناراحتی هایش یا ناکامی هایش بطرف یک چیز شیرین و خوشمزه منحرف کنی و در اصل گولش بزنی. من در این اشکالی نمیبینم. بهتر از این هستش که هی خرافات به بچه درونمون بدیم و مغزش را پر از باورهای کاملا" واهی پر کنیم و شستشوی مغزی بهش بدیم، کاری که تا دلت بخواد توی دنیای ما فراوانه! سنت زیبا(نه سنت متحجر) خیلی قشگنه. هر گهگاهی آدم یک مکثی می کنه و میگه من از زیر بته در نیامدم، منهم برای خودم یکسری باورهای سبز و زیبا دارم. دوست داشتن طبیعت زیبا مثل گل، خورشید، آب، درخت، میوه، پرنده وووووو چون خالص و شاداب و بی ریا هستند به انسان انرژی مثبت میده. چشم از دیدن چیزهای زیبا و تمیز لذت میبره. بینی دوست دار رایحه ناب و خوش آیند را استنشاق کنه. دیدن و بوییدن یک گل روح آدم را صفا می ده چون بی گناه و پاک هستش. من وقتی می خوام روح خسته ام را جلا بدم یک عود روشن میکنم، آبنمای کوچکم را راه میندازم و می شینم در بالکن کوچک خانه ام و به درختان و گل های شاداب نگاه می کنم و به جیک جیک پرنده ها گوش می دم. در قلبم احساس صفا می کنم و روحم آرامش پیدا می کنه. برای خیلی ها "نوروز" این معنی را داره. این یک نیازه. البته نمی گم چون بعضی ها از یک چیزی لذت می برند باید همه نیز از آن چیز بخصوص لذت ببرند. هر کسی کودک درون خودش را بهتر میشناسه و باید باهاش راه بیاد. والا "کودک درون" آنچنان شلنگ تخته ای میندازه که تنها چاره ای که میمونه اینه که آدم خودش را از بالای کوه به پایین پرتاب کنه!!
پاسخ دادنحذفژولیت عزیزم ... من اصلا با شادمانی و بهار و طبیعت و غیره مخالفت نکردم ، بلکه تاکید کردم باید از اینها لذت برد ، و خودم هم آدم طبیعت و کوه و دشت و دمن هستم ... اما تاکیدم این بود که آن را محدود نکنیم به "مراسمی" که شده است موعد خودنمایی شاه و رهبر و آیت الله های دیگر ...
پاسخ دادنحذفنمیخواهم مساله را سیاسی کنم
ولی من در "آغاز بهار" خوش می گذرانم ... دقیقا همانقدری خوش می گذرانم که در همه ی روزها از همه ی فصلهای سال باید خوش بگذرانم
همین
با حرف شما هم کاملا موافقم ...
پاسخ دادنحذفبا این که باید یه وقتایی به دل گوش کرد ...
شاید باید به این بخش از قضیه بیشتر اهمیت بدهم ...