۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه

داستان تجاوز رومن پولانسکی به سامانتا گیمر را یک بار هم که شده کامل بدانید.



تصویری از نوجوانی و امروز ِ سامانتا گیمر


ماجرای تجاوز "رومن پولانسکی" به "سامانتا گیمر" نوجوان ، ماجرای عجیب و پیچیده ایست
اما فقط بخش هایی از این ماجرا در رسانه ها انعکاس می یابد که باعث می شود افکار عمومی قضاوت منصفانه ای از وقایع نسبت داده شده به پولانسکی نداشته باشند
امروز دیگر بدیهی به نظر می رسد که متجاوز هر کسی و در هر جایگاهی باشد باید مجازات شود ، اما شاید اگر شما داستان را از ابتدا بدانید ، تعداد کسانی که به نظرتان باید مجازات شوند بیشتر شود.
در دهه ی شصت میلادی در سینما و تلویزیون هالیوود زنی ظهور کرد با نام "شارون تیت" ، او به واسطه ی چهره ی زیبا و هنر بازیگری اش در نقش های کمدی ، به سرعت پله های ترقی را طی کرد ، در آن زمان او در جامعه ی آمریکا به ضرب المثل زیبایی شهره شده بود ، او در سال 1968 میلادی با "رومن پولانسکی" ، کارگردان سینما ازدواج کرد ، در این سال یکی از آثار پولانسکی تحت نام "بن بست" روی پرده ی سینما خوش می درخشید.
به نظر همه چیز به کام می آمد ، پولانسکی و شارون تیت ، بی حد ، یکدیگر را دوست می داشتند و هر دو به لحاظ هنری "ستاره" بودند .
اما کلید اتفاقات تلخ از همین فیلم " بن بست " خورد. در این فیلم پولانسکی سکانسی را پدید آورده که در آن شخصیتی دست و پا چلفتی را تصویر می کند ، او دایم با خنگ بازی هایش مخاطب را به خنده وا می دارد ، اما موضوع این است که پولانسکی در فیلمش نام این کاراکتر را "چارلز منسون" گذاشته است.
چارلز منسون یکی از تبهکاران مشهور آن دوره ی آمریکا بود که بزرگترین مافیاها را تحت نفوذ داشت ، او نژاد پرستی سفید پوست بود که به طور فله ای "سیاه پوستان" را بی جان می کرد ، نیز او یکی از بزرگترین مافیاهای مواد مخدر را در اختیار داشت.
پس از اکران فیلم "بن بست" چارلز منسون پیغامی را به خانه ی پولانسکی فرستاد که حاوی ِ تهدیدی جدی بود ، منسون پولانسکی را تحدید کرده بود که اگر در یک تلویزیون پر بیننده از توهینی که در فیلم بن بست به و او و "منسون ها" کرده عذر خواهی نکند ، پولانسکی را خواهد کشت.
در آن روزها پولانسکی مشغول نوشتن فیلم نامه ی " محله ی چینی ها" بود و آن قدر سرش شلوغ بود که این تهدید را جدی نگرفت.
کمتر از یک سال بعد ستارگان هالیوود به رسم هر ساله میهمانی عظیمی به پا کردند و قاعدتا پولانسکی و همسرش شارون تیت که اینک "هشت و نیم ماه" بود که کودکی را حامله بود نیز در این جشن دعوت بودند.
پولانسکی به دلیل مشغله اش برای ساخت فیلمی که هرگز ساخته نشد ، در انگلستان به سر می برد و به همین دلیل به این میهمانی نرفت ، اما همسر زیبایش شارون تیت به اتفاق فرزندی که هشت و نیم ماه در شکمش جا خوش کرده بود ، راهی این میهمانی شدند.
چالرز منسون که از امتناع پولانسکی در عذرخواهی از خانواده ی منسون ها به شدت عصبانی بود ، گروهی از گنگسترهای تحت فرمانش را که تعدادی از آنها حتی نام فامیل "منسون" را یدک می کشیدند ، روانه ی میهمانی ِ هالیوودی ها کرد تا جان پولانسکی را بستانند.
گنگسترها وارد میهمانی شدند اما اثری از پولانسکی نبود ، آن ها تصمیم گرفتند به جای پولانسکی همسرش را بکشند ، پس چندین گلوله ی متوالی به شکم ِ برآمده ی شارون تیت شلیک کردند تا مادر به اتفاق فرزند ِ هنوز به دنیا نیامده ، جا به جا کشته شوند.
این واقعه زندگی پولانسکی را تغییر داد ، انگار او دیوانه شده بود ، نمی دانست چه باید بکند. پولانسکی که مرد ثروتمندی بود ، بی درنگ همه ی مایملک اش را فروخت تا مبلغ هنگفتی پول نقد دم دستش باشد ، آن گاه گلچینی از تبهکاران و گنگسترهای آن زمان را به استخدام خود در آورد، به هرکدام مبالغ شگفت آوری پول داد و به آن ها فقط یک ماموریت داد ، این که "چالرز منسون را زنده برایش بیاورند" این تمام ِ ماموریت گروه عظیمی بود که اینک پولانسکی رهبری شان می کرد.
گنگسترهای پولانسکی بالاخره رد ِ چارلز منسون را در یک کافه ی زیرزمینی گرفتند و کمین کردند تا او را زنده دستگیر کنند. چارلز منسون از ماجرا خبردار شد و به طرز ماهرانه ای گریخت اما از گروه گنگسترهای چارلز منسون یک نفر در کافه جا مانده بود ، نام او "سامانتا گیمر" بود. شاکی ِ کنونی پولانسکی و دختری که مدعی است در نوجوانی توسط پولانسکی مورد تجاوز قرار گرفته است.
"سامانتا گیمر" به وسیله ی گنگسترها دستگیر و به خانه ی پولانسکی برده می شود ، صاحب خانه او را به زیرزمین می برد و تهدید می کند اگر مخفی گاه چارلز منسسون را لو ندهد شکنجه خواهد شد.
دخترک دم بر نمی آورد ، پولانسکی به تنهایی حدود دو هفته به اشکال مختلف دختر را شکنجه می کند بلکه آدرس مخفی گاه قاتل ِ همسرش را بدست آورد اما دخترک سرسخت تر از این حرف هاست. پولانسکی در طول این دو هفته با "چوب های قطور" دختر را مورد تجاوز قرار می دهد ، موهای او را می کند و بخشهایی از بدن او را می سوزاند ، اما دخترک لام تا کام حرف نمی زند.
پلیس از طرق نامعلومی متوجه می شود که دختری در خانه ی پولانسکی مورد شکنجه واقع شده ، پس خانه را محاصره می کند ، پولانسکی دخترک را رها کرده و از محل می گریزد ، سپس با هواپیمایی خصوصی از آمریکا فرار می کند و دست آخر در "فرانسه" آرام می گیرد.
هم زمان پلیس به صورت اتفاقی "چارلز منسون" را دستگیر می کند ، منسون در دادگاه به "زندان ابد" محکوم می شود ، او پیش از این که به زندان برود همه ی دارایی های هنگفت اش را به "سامانتا گیمر" دخترکی که زیر شکنجه های پولانسکی زبان باز نکرد بود می بخشد.
پولانسکی در دادگاه غیابی فدرال به خاطر شکنجه و تجاوز به "حبس ابد" محکوم می شود و اجرای حکم به زمانی موکول می شود که او دستگیر شده باشد.
دولت فرانسه به پولانسکی مصونیت تعقیب قضایی می دهد تا او در فرانسه بیاساید. اما پولانسکی می داند اگر روزی پایش را از فرانسه بیرون بگذارد توسط پلیس بین الملل دستگیر خواهد شد.
حتی جوایز "اسکار" پولانسکی از سوی آکادمی اسکار برای او پُست می شد و خودش هرگز برای دریافت آنها به آمریکا سفر نکرد.
حالا پس از چهل سال پولانسکی توسط پلیس سویس دستگیر شده و قرار است به آمریکا فرستاده شود. نمی دانم چرا ، اما من از روزی که این داستان را می دانم ، اندکی ، فقط "اندکی" به پولانسکی حق می دهم


پ.ن
ارجاعی ندارد این داستان
من در کودکی از مادرم شنیده ام

۱۳۸۹ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

ارتباط بین روانپریشی و هنرمندی



این برنامه "Ted Talks" کلا برنامه خوبیه، یکی از خوبیاشم اینه که آدما کلا برای حرف زدن محدودیت زمانی دارن برای همین نمیرن بپرن بالای منبر و حسن حسین و فاطی و رباب به هم ببافن. رک و پوست کنده لب کلام رو میگن و میرن خونه شون. حالا کلا خواستین تماشا کنین: ولی سووال من اینه:

این قسمت برنامه راجع به نقش موسیقی در درمان بیماری‌هاست (چه اسم کلیشه لوسی، خدایی اگه من یه مقاله یا لینک ویدئو به این اسم ببینم صد سال سیاه بازش نمی کنم) یه آدم شیزوفرنی صحبت می کنه که از طریق موسیقی درمان نشده اما با موسیقی تونسته بیماریش رو تا حدی کنترل کنه.

سخنرانه (رابرت گوپتا) که خودش هم ویلونیست خیلی خوبیه میگه که برای این اینقدر این آدم توی کارش موفقه که تمام خیالات و تصورات ذهنش رو از خلال موسیقی به واقعیت تبدیل می کنه.

حالا دارم به این فکر می کنم که آدمایی که هنرمندن،‌حالا هرچی، شاعر،‌نقاش، مجسمه ساز، گوبلن باز، به نظر من یه تخیلشون خیلی قویه و نیاز داره به تخلیه شدن. یعنی اگر نشه و روی هم تلنبار بشه میتونه بزنه بره به سمت بیماریهایی روانی که خیلی حادش میتونه شیزوفرنی باشه. ولی اگه که تو مسیر درست بیافتن نه تنها به اون روز نمیافتن بلکه خیلی هم به درد بخور میشن. حالا شاید هم که در همون حال هم خیلی نرمال نباشن البته، مثل بتهوون که دیوانه بود،‌داستایوسکی که مازوخیست بود، چارلی چاپلین و پیتر سلرز که اخلاقاشون مثل گه بود در زندگی عادی،‌ وودی آلن و رومن پولانسکی که کلا شیرین میزنن ولی حداقل از یه طرف دیگه به جامعه خدمت هم می کنن.

در کل می خوام بگم که این آدمای روانی حیوونیا در کل یه موقعایی از فوران استعداد روانی میشن، یعنی وقتی جایی برای ابراز نظر ندارن خب خل میشن. کاش میشد بهشون فضای ابراز عقیده داد که اینجوری نشه.

یاد خفاش شب افتادم که وقتی تو تلویزیون باهاش مصاحبه میکردن من و بابام تعجب کرده بودیم که چقدر متفکرانه حرف میزنه. تازه یادمه یه شعر هم به انگلیسی خوند. شاید اگه فضا داشت که فیلم جنایی بسازه یا کتاب جنایی بنویسه می‌شد آگاتا کریستی و نمیشد آدمکش. نه؟ یا شاید اگه به سالینجر امکان نویسندگی نمی دادن مثلا سیخ داغ تو تن ملت فرو می‌کرد یا محمود دولت آبادی می‌شد یه آدم سادیسمی. کلا داشتم فکر می کردم.

داشتم به یه چیز دیگه هم در آن واحد فکر می کردم که الان یادم رفت چی بود. بعدا یادم اومد میام میگم.

حالا این وسط یه پرانتز هم بیام که تو دو دقیقه اول رابرت گوپتا راجع به یه شیزوفرن موزیسینی صحبت می کنه که میگه در موردش کتاب هم نوشتن و فیلم هم ساختن. این فیلمش: Soloist (البته من خودم هنوز ندیدم راستیتش)

قربان شما

ساختمان یعقوبیان


این یه رمانه نوشته علاء الاسوانی، نویسنده مصری. کتاب رو آقا نیکفرج بهم معرفی کرد (حق امانتداری ادا بشه). در مورد یه ساختمانی در قلب قاهره و ساکنینش. تصویری که بهتون میده یه تصویر کوچیک شده ست از خود مصر که ایییییییینقدر شبیه به ایران خودمونه که تعجب می کنید. تفاوت عقاید، خشکه مذهبی، فضولی کردن تو کار هم، بامزگی‌هاش، شوخی هاش، تغییر ناگهانیش بعد از روی کار اومدن جمال عبدالناصر. خلاصه همه چیش بد مصب. اتفاقا مثل اتفاقای ایران خودمونه، گلایه‌های آدماش مثل گلایه‌های ماست. خلاصه که کتاب خوبیه اگه که بخونین بد نمیشه. به فارسی ترجمه نشده البته (یعنی خواستم بگم که من خیلی خارجی بودم و انگریزی بلد بودم بخونم).

حالا اونایی که نمی خوان بخونن فیلمش رو می‌تونن آنلاین ببینن. من که دیگه همه میدونن که توی فیلم آنلاین و غیر قانونی دیدن یه نوبر زیست محیطی‌ام. اصلا هم حیا نمی کنم.

عماره یعقوبیان


قربان شما

۱۳۸۹ فروردین ۱۲, پنجشنبه

شده همچین احساسی کنید؟

خب من که کلا از دنیا پرتم و مدتها طول می کشه که مغزم کار کنه ... ساعت 1 نصف شب به وقت اروپای مرکزیه و من موندم سرِ کار که یک پروژه ی لعنتیه خانمان برانداز رو تموم کنم، ولی به جاش این انیمیشن غریب رو دیدم و به این نتیجه رسیدم که دلم می خواهد با شماها قسمتش کنم. البته مطمئنا اصلا نمی دونم که چه جوری این کارو انجام بدم ولی خب تلاشی مذبوحانه خواهم کرد...

http://vimeo.com/6913172


۱۳۸۹ فروردین ۷, شنبه

روبان سفید؛ مظهر تظاهر




چندتا چیز می خوام بگم. اول اینکه اینجا فستیوال فیلم شروع شده و من فعلا تو فیلم غرقم. بعد از اونجایی که خیلی بی شخصیتم یه سری از فیلما رو نمیرم سینما ببینم و میشینم خوشحال خوشحال تو اینترنت نگاه می کنم و کیف می کنم. دوتا فیلم دیدم که پیشنهاد می کنم حتما ببینین.

اول اونو می گم که خیلی خوب بود. اسمش رو اینروزا شاید که تو اسکار و کن و جاهای دیگه شنیده باشین؛ «روبان سفید» از میکائیل هانکه.

ماجرای فیلم توی یه ده کوچیکه در شمال آلمان پیش از جنگ جهانی اول. یک سری اتفاقاتی توی اون ده میافته و یک سری آدم یا شاید هم یک نفر شروع می کنه مردم اون ده رو به نوعی مجازات کردن. فیلم نشون میده که جاهایی که آدم فکر می کنه که از همه جا باید پاک تر باشه همیشه آخر سر معلوم میشه منشاء کثافته. وقتی دیدمش یاد آخوندایی افتادم که توی حوزه علمیه ترتیب همو میدن و کشیشایی که یه دفه معلوم میشه از بچه بازی هم بدشون نمیاد.

آدمایی که فقط تظاهر به مقابله با فساد می کنن با بستن روبان سفید به دستشون یا با روزه گرفتن یا با شب زنده داری کردن تو کلیسا ولی وقتی توشون میری می بینی کثافتا به یه اوجی رسوندن که تو ذهن من و تویی که فکر می کنیم ختم روزگاریم هم نمی گنجه.

آدمایی که فکر می کنن چون پاکن اجازه دارن تعیین کنن کی ناپاکه و نتیجه این نگرششون رو ناخواسته منتقل می کنن به اذهان نسل بعدی و دیگه فکر نمی کنن که اون ذهن ساده و پاک ممکنه که حرفای دروغشونو جدی بگیره و واقعا فکر کنه که وظیفه داره که اصلاح کنه.

وقتی فیلمه رو دیدم با خودم فکر کردم که واقعا اگه یه بسیجی آدم می کشه یا تجاوز می کنه تقصیر اونه بیشتر یا تقصیر اون پدرسگی که میدونه داره دروغ میگه ولی دروغش رو به زور تزریق می کنه به اون بسیجی که شاید جرمش فقط اینه که به خاطر نبودن تو یه بستر مناسب خیلی خیلی خیییییییلی ساده ست و زود باوره و زود اعتماد می کنه. من فکر می کنم مشکل از بسیجی نیست،‌مشکل از اون آدم رذلیه که این تفکر کثیف رو مثل یه کپه پهن تو ذهن این آدم ساده قبل از اینکه قادر باشه به سبک سنگین کردن، فرو می کنه و دیگه جایی برای تفکر دیگه باقی نمیذاره.

خلاصه کلام اینکه کلا تظاهر منو خفه می کنه. برای همین کلا آدمایی که خیلی سر و صدا می کنن و هر کاری می کنن دادار دودور راه میندازن رو خیلی دوست ندارم. برای همین از پلاکارد و شعار و بعضی حرکات اکتیویستی یه جوری میشم. چون حس می کنم بیشتر از اینکه نیت خیر رو توش ببینم بوی تظاهر و خود مطرح کنیش میره توی به قول ادیب ادبا منخرینم. اینجوری خلاصه.

البته این برداشت من بود از فیلم. ولی من کلا توصیه می کنم که ببینین. به فکر میبردتون.

این لینک ویکیپدیا اگه می خواین در موردش بخونین



اینم خود فیلم

۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

به بهانه ی آغاز ِ سالی که دوندگی اش را خورشید می کند ...





گاهی اوقات به خودم می گویم با همه ی مشکلی که با "نوروز" و مناسبت های مشابه اش دارم ، کمی به خودم فشار بیاورم و برای دوستانم چهار کلمه عید مبارکی بلغور کنم بلکه هم آنها را شادمان کرده باشم و هم این وظیفه ی نانوشته را انجام داده باشم
اما نمی شود
اول از همه این که من ترجیح می دهم مانند رفیقی "امین" نام به جای این که برای سفره ی مردمان "هفت سین" آرزو کنم فقط "یک غین" ناقابل را آرزو کرده باشم و آن "غذا"ست ، همانی که این روزها پیدا کردنش برای خیلی ها دغدغه ای شده

دوم این که من دوست ندارم در مناسبتی بالا و پایین بپرم که محدود می شود به یک قوم یا یک مرز ، من دوست ندارم مناسبتی را که ابزاری می شود برای میهن پرستی آن هم با چاشنی های مرسوم و متعفن و کلیشه ای اش

سوم این که تصور می کنم برای شادمانگی نیازی به "مناسبت" نیست ، ما باید یاد بگیریم که هر روز خوش باشیم ، که بی مناسب شادمانی را میهمان زندگی مان کنیم ، که شادمانی و شیک پوشی و لذت بردن را محدود نکنیم به سالی یکی و دوبار

چهارم این که یک روز معمولی را که می توانیم در آن خوش بگذرانیم ، به القاب و واژگان مصنوعی و چرک ، نیالاییم ! مثل "سال نو" ، "تولد طبیعت" ، و کلماتی از این دست که "نونواری" را در کرنا می کند ... نه عزیزان من ، حقیقت این است که با هر بار گردش زمین به دور آن ستاره ی سرخ و بزرگ و عصبانی ، تنها اتفاقی که می افتد این است که همه ی باشندگان ِ جاندار و بی جان ِ جهان ، یک سال پیر تر می شوند ، سنگ فرش خیابانها فرسوده تر ، چین های صورتمان بیشتر و لولای درب منازلمان سائیده تر می شود. موضوع این است که ما با کلمات قلابی سر ِ خودمان را شیره می مالیم ... ما باید یاد بگیریم که "کودک" نیستیم و برای شادمان بودن نیاز به دروغ گفتن به خودمان نداریم ، ما می توانیم شاد باشیم و بمانیم بی آن که به این دروغ پراکنی بزرگ ادامه دهیم

خوش بختانه هیچ چیز "نو" نشده ، همه ی مان یک سال پیرتر شدیم ، یک سال باتجربه تر شدیم و یقین داریم از پارسالمان با شعور تریم ، اگر قرار است چیزی مبارک باشد ، همین است

۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه

باز هم سئوال دارم!!


یک سئوال دارم. خیلی هم جدی هستش. لوس بازی و آیه یاس خوندن هم نیست. فقط به معنای واقعی یک سئوال هستش و منتظر جوابه.

اگر آدم در یک لحظه، بدون هیچ مقدمه، بدون هیچ خبر، بدون هیچ دلیل، بدون هیچ انتظار..... با ارزش ترین، شیرین ترین، عزیزترین، دوست داشتنی ترین چیز در زندگیشو از دست بده، باید چه احساسی داشته باشه؟ چه توجیهی داره؟ اسم این واقعه چیست؟ چگونه باید آنرا تعریف و تفسیر کرد؟ چگونه باید آنرا تجزیه و تحلیل کرد؟ چه کسی و چه چیزی را باید مورد سئوال قرار داد؟


بدون شوخی و رمانتیک بازی و فیلم هندی بازی کردن و یا بدون استفاده از حرف های کلیشه ای، نظرتون چیه؟ واقعا" دلم می خواد نظرتون را بدونم. منهم نظری دارم. اما چون هنوز به "نظرم" شک دارم، می خوام اول نظر شماها را بدونم تا پس از خوندن آن، نظر خودم را پخته تر کنم و بهتان بگم. یعنی بنوعی می خوام تقلب کنم!

۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه

هائیتی!

پریشب رفته بودم منزل یکی از دوستان در منطقه خیلی زیبایی در کنار دریا که 2 ساعت رانندگی با منزل من فاصله داشت. وسط های روز خانم خونه، که خودش یک زن بسیار پر انرژی و جالبیست پیشنهاد کرد که اسلایدهایی را که از سفرش به هائیتی قبل و پس از زلزله گرفته بود را برای ما به نمایش بگذارد. تماشای اسلایدها که روی صفحه بزرگ تلویزیون انجام می شد، تقریبا" به مدت یکساعت طول کشید. تمام این مدت من میخکوب به صفحه تلویزیون ذل زده بودم. هر اسلایدی را که میدیدم با سرعت نور چند هزار فکر و تجزیه و تحلیل و نتیجه گیری در مغزم رخ می داد. قبل از وقوع زلزله: فقر بیداد می کنه. بچه ها عین کرم توی خاک می لولند. تمام بدن اکثر آدم ها از کثافت و نبود بهداشت مملو از زخم هایی مثل تبخال. کفش در سطح شهر معنی و مفهومی ندارد. پاها همه تاول زده. اکثر بچه ها به یکسری اسکلت که رویش پوست کشیده باشند با شکم های ورم کرده می مانستند. بعد از زلزله: صدها انسان با صورت متلاشی شده که روی تل خاک دراز به دراز شده اند. انسانهایی که پاهایشان قطع شده. دست ندارند. چشمها همه وحشت زده........ اینجاست که این سئوال به ذهن آدم میرسه که کلمه "عدالت" اختراع کدام آدم مالیخولیایی بوده است؟

اما با دیدن صحنه هایی یک کلمه دیگر خیلی بیشتر برام معنی پیدا کرد آنهم کلمه "انسانیت" بود. چون دیدم یک عده ای زن و مرد، جوان 20 ساله تا افراد مسن تر، هنوز 24 ساعت از وقوع زلزله نگذشته خودشان را بعنوان گروه داوطلب به محل رسانده بودند و بدون هیچگونه چشمداشتی، با چه عشق و تلاش بی وقفه ای توی خون و چرک مشغول مداوا بودند. از فرط خستگی زبانشان آویزان بود. مژه هایشان خاک گرفته و با حداقل وسائل، حداکثر تلاششان را برای نجات جان انسان هایی که نه می شناختند و نه رنگ پوستشان یکی بود بکار می گرفتند . فردای آنروز بطور اتفاقی چند دقیقه ای برنامه اسکار را دیدم. یکدفعه مشمئز شدم. و گیج شدم. فرق از کجا تا کجا!

یه اتفاق ساده ولی عجیب


امشب که روز جهانی زن باشه (روز و شب پارادوکس داشت ها)، برای شام یه سری خانوم مانوما جمع شدیم برای شام تو یه رستوران که بگیم ما خیلی زنیم، مبارکمون باشه، هورا و کف و سوت بلبلی و تمجید.

حالا اینش مهم نیست. ساعت ده و ربع اینا، دنیس، مرغ کرچ، طبق معمول زود بند و بساط رو جمع کرد که می خوام برم. خداحافظی کردم و دِ بدو که رفتیم. از اون اخلاقا که همه میدونن دیگه. تازه آرش بگلو! اینجا دیگه نمیتونم بهانه بیارم که می خوام فردا برم کوه و باید زود بخوابم برای همین رک می گم من می خوام برم. سلماز تیموریان می فهمه من چی میگم. یه دفه همچینی انگار نشادر تو گوشم (همون که خودتون می دونین) فرو کردن. یکی ندونه فکر میکنه الان می خوام برم بشینم سر یه مسئله بغرنج و حیاتی که اگه حلش نکنم دنیا از حرکت وای میسته و خدا میمونه و حوضش و دودستی می زنه تو سرش که دنیس چی شدی پس تو، بیا که چرخونک دنیا نمیچرخه.

خلاصه از اون رستورانه تا خونه من ده دقیقه پیاده راه بود برای همین سلانه سلانه راه افتادم. یه پنج دقیقه که راه رفتم رسیدم به یه خانومی که کلاه سرش بود و داشت از جلو تند تند میومد. نزدیک تر که رسید دیدم حدود پنجاه و سه چهار سالشه، یه آرایشی هم داره، کوچولو موچولو. رسید بهم و شروع کرد به آلمانی ازم آدرس پرسیدن با نیش باز. منم که خداااای آلمانی شروع کردم مثل گوته تته پته کردن. خلاصه آدرس یه متلی رو می خواست که همون دور و بر بود ولی نمیدونستم دقیق کجاست. همینجوری بلغور می کردم و اونم با نیش باز می گفت حالا مهم نیست، پیداش می کنم. خیلی بامزه بود و تند تند حرف میزد. بعد من گفتم ببخشید من خیلی خوب آلمانی بلد نیستم گفت نه نه من ببخشید که راهمو گم کردم و هر هر می خندید. خلاصه من داشتم توضیح میدادم و قل قل می کردم و رو نقشه دنبال جاش می گشتم، پرسید اهل چکی، بعد به موهام اشاره کرد که یعنی بلا! معلومه که مال خطه شیرین شرق مرقی ها. تند تند هم بلغور میکرد یه چیزایی من دیگه فاکتور می گرفتم چون نمیفهمیدم. بعد گفتم نه ایران. یه دفه گفت آآآآآ و قیافه ش ناراحت شد. معلوم بود آوازه مملکت گل و بلبلمون و انتخابات و میرحسین و احمدی و شیشه نوشابه و محاربه و اعدام باید گردد و جنبش ناز نازیمون به گوشش خورده. بعد شروع کرد ادا در آوردن که لپ کلام رو حالیم کنه. می خواست بگه دولتتون خل میزنه. منم گفتم ها والو، تو وصفش رو شنیدی و من خودش رو دیدم.

بعد گفت خب دیگه من خودم راهمو پیدا می کنم تو برو. منم گفتم اگه می خوای میام باهات که راهو پیدا کنی. گفت نه و پرید محککککم بغلم کرد انگار که یه قرنه با هم تو یه بشقاب دیزی می خوریم و رفت. همین. به همین سادگی.

از دور هم با خنده دو بار بلند گفت دانکه دانکه. منم از این ور داد می زدم بیته و می رفتم.

تا رفت با خودم گفتم تو از اون دست آدمایی هستی که دلم براشون تنگ میشه ها. از اون آدمایی که یه بار و برای چند لحظه کوتاه میبینیشون ولی تا میرن میگی چرا رفت، چه عجیب بود. برای شماها پیش نیومده؟ برای من خیلی پیش اومده. یه آدمایی که یه لحظه از بغلت رد میشن ولی همون یه لحظه اینقدر خوبه که میگی کاش میموند، یا کاش حداقل بازم میدیدمش. خلاصه زن عجیبی بود دیگه.

حالا این یه نکته، نکته دیگه اینکه تو ایران ما، ما خودمون رو راحت کردیم و از اونجایی که بسیار پیشرفته و آدم شناسیم و متخصص و محقق و آدم حسابی و باکمالات و با کیییلااااس آدما رو در ثانیه دسته بندی می کنیم. به این قبیل آدما در صدم ثانیه با اجازه مامان جانم که میدونه خیلی بی تربیتم میگیم ...س خل. سریع ها. تخفیف هم نمیدیم. یکم هم آرایش داشته باشه یه فاحشه هم تنگش می چسبونیمو خلاص. تا یارو شبیه ما نیست و یکم بالا پایین میپره "طرف ...خله بابا. نگا وضع پوشیدنشو. زن گنده. خجالت نمیکشه. فکر می کنه دوازده سالشه زنیکه"

ماییم دیگه. از کرامات ماست. حالا خوبی هم داریم ولی الان یاد این بدیه افتادم. همین دیگه. فکرمو مشغول کرد گفتم بگم که باد نکنه تو گلوم خناق بشه و بترکه و من مثل چوب خشک بیافتم رو زمین و نگفته از دنیا برم. قربون شما.

اینجا رو هم دفترچه خاطرات کردم، توجه که دارین. اینجوریه دیگه. قلدریم، زورمون زیاده.

راستی بگلو امروز از اون روزا بود که خیلی به یادت بودم و میمیردم برات ها. همینجوری بی هیچی دلیلی مدللی. البته همون بودنت دلیلیست به روشنای آفتو که همون آفتاب باشه. عزیزی ها، گفته باشم. بخند وگرنه هار میشم.

قربان همگی

قطار نامه


توضیح عکس: استاد بزرگ میتیکومون بهبود به همراه جوجه موزیسین و موزیسین نماهای!! آینده بعد از کنسرت گروهی در فرهنگسرای نیاوران سال 83. دنیس خانوم با ماتیک!!!(خاک تو سرم، من از این غلطا نمی کردم بخدا. نمیدونم این ماتیک از کجا اومده چسبیده به لبای من)در منتها الیه سمت چپ به همراه سی کیلو گل به حالت ملوس و نجیبانه ای داره لبخند میزنه. زمانی که فکر می کرد قراره بشه پروکفیف آینده و اصلا بدون موزیک و پیانو زندگی یعنی پشکل خشک بی مصرف. صدای شیشکی رو خودتون به عکس اضافه کنین به افتخارم. یه چند سال بعد دنیس بعد از اینکه خودشو کشت و دید نمیشه به صرافت افتاد که جمع کنه بند و بساطش رو. بله.



من سه روز رفته بودم دتمولد یه جایی اندازه نوک سوزن تو آلمان پیش پیام جان. اینو موقع برگشت تو قطار نوشتم:

الان نشستم توی قطار از آلتنبکن دارم میرم آیزناخ. بعد از ظهره و دست بر قضا هوا آفتابیه. از دست خدا در رفته آفتاب ها. لطفش شامل حالمون شده دادار هور، یادم باشه نماز شکر بجا بیارم و سی کیلو نمک نذر قمری کفترای امام زاده عبدل بکنم که اینقدر سخاوت به خرج میده همه ش تپ و تپ و ما رو میترکونه با نعمتاش آقاهه. کشته یعنی...تاریخ، یادم نمیاد الان. چرا یادم اومد، هفت مارسه. آخه فردا هشت مارسه و روز زن. او لالا... یکشنبه ست.

اولین بارمه که دارم تنهایی سفر می کنم اینجوری که باید همه ش قطار عوض کنم. از اون کاراییه که دوست دارم. به ایستگاه که رسیدم بلد نبودم قطارمو پیدا کنم و یه ربع وقت داشتم. از یه خانومی پرسیدم و بهم راه رو نشون داد. اومدم وایستادم تا قطارم اومد، آلمانی هم حرف زدم و دیگه ترکوندم یعنی. تو قطارم که الان یه دوساعت قراره توش باشم تا برسم یه جای دیگه دوباره قطار عوض کنم پر سربازه جوونه. دوتاشون اینور اونور من نشستن و دارن موزیک گوش می کنن. اینی که بغل دسته منه عینک کائوچویی گذاشته و سرش رو کج کرده سمت پنجره و داره همینجوری زل زل بیرون رو نگاه می کنه. اسمش هم شمیته، روی لباسش نوشته. بیچاره اگه بدونه تو یه ثانیه تا سایز تنبونش رو هم دارم دار میارم از وحشت سکته می کنه. خوبه فارسی نمی خونه ها وگرنه پس میافتاد میگفت این چرا گیر داده به من.

مسیر همه ش برفه و دشت و تپه. قشنگه. دارم موزیک گوش می کنم. با آیپاد رزا که شارژ هم نداره. اصلا برای همین لپ تاپم رو روشن کردم. که شارژش کنم. الان هم داره شارژ میشه و هم من دارم به ایکان گوش می کنم که رزا هم خیلی دوست داشت.

آدما رو دارم نگاه می کنم. هر کدومشون برای خودشون یه دنیان ها. یه زندگی. یعنی به چی دارن فکر می کنن هر کدوشون؟ چی ذهنشونو مشغول کرده؟ کجا دارن میرن؟ یعنی باز میبینمشون یا بار اول و آخرمه؟ نمیدونم. خیلی عجیبه بخدا. فکر کنین...یک عالمه آدم با یک عالمه زندگی متفاوت و دید متفاوت. میلیاردهاشون رو که اصلا هیچوقت نخواهی دید. آدمای دیگه ای که یه بار شاید تو عمرت ببینیشون و متاسفانه دیگه نبینیشون و هر کی بره پی کار خودش. یعنی همین یه لحظه نشستن کنارشون میتونه روی جفتتون و مسیر زندگیتون تاثیر بذاره؟ خیلی فلسفیه ولی بخدا من اینقدر فکر می کنم به این چیزا. یه برخورد کوتاه و بعد همه از هم دور میشن. من که از ایرانم میرم میشینم تو پراگ، اون یکی میره تو یه شهری که اسمش رو هم من نشنیدم و میشه کارمند بانک یا خانوم خونه دار و یا شاعر و یا چمیدونم یه آدمی دیگه. عجیبه بخدا کلا. الان نمیتونم توضیح بدم چی میگم.

پیام من رو رسوند ایستگاه و خیلی متمدنانه خداحافظی کردیم. ولی دلم براش تنگ میشه ها. اونم هی غر میزد که چرا کم میمونی. ولی خب خیلی خوش گذشت. الان رفتم رو باب دیلن.

پیش پیام ساعت شش صبح رسیدم و ترکیده بودم از خستگی. تو قطار اولی تو یه کوپه بودم با شش نفر آدم. همه مون مثل ساردین چپیده بودیم تو تختامون و داشتیم خفه میشدیم اینقدر جا تنگ بود. ولی بامزه بود دیگه. چهار صبح رسیدم بیلفلد و یه ساعت اونجا ول بودم و تو سرما سگ لرز زدم تا قطا راومد. هییییییچ کس نبود. خیلی باحال بود.

خلاصه پیش پیام که رسیدم اومد دم قطار دنبالم و رفتیم خونه ش. خیلی خونه خوبی داره با دوتا همخونه که مال اسپانیان و من یکیشونو دیدم. دختره رفته بود و پسره هم همون روز از خواب بیدار شد و رفت. خلاصه کلی گشتیم و راه رفتیم و چرخیدیم. خیلی خوب بود. بچه کلی اونجا داره پیشرفت می کنه و راضیه. خیلی خوشحال شدم دیدم که همه چیزش خوبه. کلی دوست و آشنا داره و چون شهر کوچیکه و تقریبا دانشجویی، همه با هم دوستن و همینجوری که تو خیابون راه میره با همه سلام علیک می کنه. خلاصه که اصولا چون دلبستگی خاصی به جایی نداره سریع جا میافته و شروع می کنه معاشرت. آدم بزرگا هم که سریع شیفته ش می شن و دعوتش می کنن خونه شون. میره قهوه می خوره، پیانو میزنه، آلمانی یاد میگیره. خلاصه که خیلی زبله. خوشم میاد. آروم و ساکت کاراشو می کنه و از همه هم میزنه جلو مثل بقیه کارای نکرده شو تو بوق نمی کنه. آدم افتاده بخدا. یک پیشرفتی بکنه این آدم.

تولد بهناز شنبه بود و با هم رفتیم کارت خریدیم و به بهناز زنگ زدیم.

خلاصه که خیلی خوب بود دیگه. متاسفانه حال تعریف کردن ندارم ولی خیلی خوش گذشت. اییییینقدر خندیدیم که من دلدرد گرفته بودم. یاد خاطراتمون میافتادیم و غش خنده. محور اصلی خنده هم آقای بهبود بود. یاد کاراش میافتادیم و اداشو در میاوردیم و پهن زمین میشدیم. یاد تلفن حرف زدنش که عین جنگلیا گوشیو بر میداشت و میگفت "ملهههه" به جای "بله". خدا بیامرزدش اونم خلی بود برای خودش. با اون خونه ش که سه من خاک گرفته بود همه جاشو. ولی خب خیلی خاطره بود دیگه. خونه ش خیلی خاطره بود.

وای وقتی می خواست یه چیزی تعریف کنه اینقدر وس وس می کرد هیچی نمیفهمیدی و تند تند می گفت و خودش غش غش میخندید و تو هم مثل دیوونه ها می خندیدی که ضایع نشه. بعد وسطش سرفه ش میگرفت و سرفه میزد مثل خرس و خلط توی گلوش جمع می شد و می خواستی بالا بیاری. از یه ور هم می گفتی الان خفه میشه. بعد یه دفه از یه موضوع می پرید به یه موضوع دیگه. مغزش یه جا دیگه بود. نیم ساعت کلاس داشتیم. ده دقیقه دیر میومد یه ده دقیقه میزدی بعد مثلا به قول پیام می گفت "اینجاشو باید مثل موج دریا بزنی.... راستی من دوستم یه قایق داشت که با هم رفته بودیم ماهیگیریو... دیگه یادش میرفت که داشت درس میداد. تو مثل خیار میشستی نگاش میکردی و اونم تعریف می کرد و بعدش هم می گفت "خب دیگه خوبه، برو خدافظ..." بعد هم میدویید میرفت تو اتاقش که سیگار بکشه. آخی نازی. بامزه بود ها. دلم براش تنگ میشه. قاطی که میکرد هم آی تیکه بارونت میکرد. خدا رو شکر با من خوب بود. یادم نمیاد بهم تیکه انداخته باشه. شایدم انداخته نمیدونم. بهبودی بود برای خودش دیگه حاجیمون... نازی بهبود بلا. الان رفته لابد دوباره پیش خانوم بهبود، اون براش آشپزی می کنه اینم حال می کنه. لابد دیگه...

ولی داشتم فکر می کردم تا زنده بود همه می خندیدن بهش و می گفتن " بابا یارو هم همه ش پاتیله، هیچی بلد نیست"... بیربط هم نمیگفتن. البته در مورد بخش پاتیل بودنش منظورمه. ولی تا مرد همه جا شد "استااااااد بهبود در گذشتن" "استاااااد فلان فلان زق زوق هارت پورت زارت زورت". خلاصه یه دفه شد امام زمون عج.... راستی چرا ما اینجوریم؟ خب بابا اگه خوبه که خوبه اگرم نیست دیگه اینقدر بزرگش نکنین. آدم بود دیگه، مرد. چیکار کنیم حالا؟ الکی یارو رو دوست دارن گنده کنن و خرق عادت بهش نسبت بدن. بهبود بود دیگه. همه میشناسنش. فرمان بهبود. والسلام، شد تمام.

یاد رزا میافتم. سر اونم همین بساط بود. یه دفه ملت یه چیزا می گفتن فکر می کردم "خدایا! کیو میگن اینا؟ این خواهر منه؟ رزا؟ زنیکه بیا ببین چیا میگن ملت... جات خالیه بخندی". شاید ول می کردیم کم کم می گفتن رزا رو آب هم راه میرفته و مریض شفا میداده. چمیدونم. خلاصه نمیدونم من از اینکه ملت خیلی دادار دودور می کنن بدم میاد. اخلاقه دیگه. اونم آخه یه آدمایی که مثلا سال تا سال خبری نبود ازشون و همه یه گوشه چپیده بودن. منم نمیدونم آدم میمیره یعنی معروف میشه؟ یعنی خیلی باحاله؟ ایول بابا... همه میشن دوست صمیمی متوفا. ما هم بمیریم معروف بشیم بخدا. خوبه ها. کلا میگم. محض خنده.

خب دیگه فعلا می خوام موزیک گوش بدم، منظره هم قشنگه برم یکم حظ ببرم. چاکر...خدافظظظظ...

روز جهانی زن





به مناسبت هشت مارس " روز جهانی زن" نشریه ی " زغال" یک ویژه نامه منتشر کرده که خواندنش را به همه توصیه می کنم
در واقع حتی "خواهش" می کنم که بخوانیدش ، چرا که بسیار روشنگر و عالیست
میان مقاله ها و یادداشت ها و تحلیل های خوب این ویژه نامه از خواندن "خنده‌ی مدوسا نوشته ی الن سیکسو و ترجمه ی سمانه مرادیانی" غافل نشوید که از دست می دهیدش

این لینک دانلود نسخه ی "پی دی اف" یا همان آکروبات اش است
این لینک خود وبسایت است

۱۳۸۸ اسفند ۱۶, یکشنبه

Salami Dobareh , ya harfeh akhar??

Saaaaaaaaalam,
man emrouz belakhareh baad az chand rouz tunestam log in konam. hata
nemitunestam be gmail khodam ham access dashteh basham!!!!!!!!!!!!!
khob dige inam mamlekateh gol o bolboleh mast.
be har hal Denise joonam, nemidunam dobareh baz chi mishe. Omidvaram ghat nasham dige. vasat offline ham gozashteh budam roo yahoo , nemidunam gerefti ya na.

۱۳۸۸ اسفند ۱۵, شنبه

میرزا




موسیقی سبک "بلوز" در واقع موسیقی "فولکلور" آمریکاس که تاریخچه ی عجیب و مفصلی داره که بهتر سر ِ فرصت بعدا بهش بپردازیم ، اما به طور کلی سبک مورد علاقه ی منه
در تاریخ معاصر موسیقی ایران به غیر از "فریدون فروغی" با ترانه ی "مشدی ماشالله" ما هرگز موسیقی که نزدیک به "جز" یا "بلوز" باشن نداشتیم ، البته این گفتار به استثنای چند سال گذشته اس که گروه ها و خواننده های خوبی به وجود اومدن
باید اینو بدونین که "بلوز" ریشه در تاریخ آمریکا داره ، یعنی وقایع تاریخ آمریکا مثل "جنگ شمال و جنوب" ، "منع برده داری" ، "جنگ ویتنام" ، "ترور جان اف کندی" و بسیاری از وقایع دیگه هر کدوم تاثیری بر این موسیقی گذاشته و موسیقی فولک ِ امروز آمریکا به نوعی راوی ِ زخم ها و شادیهاییه که وقایع گذشته رو پیکره اش کشیدن
میشه به نوعی با موسیقی سنتی خودمون مقایسه اش کرد که آشفتگی فرهنگی دوره ی "ناصرالدین شاه" رو گذرونده ، نظامی گری "رضا شاه" رو گذرونده ، "انقلاب پنجاه هفت" رو تجربه کرده ، جنگ ایران و عراق و غیره ... و هرکدوم از اینه یه "خش" روی موسیقی ما گذاشته که موسیقی مونو منحصر به فرد می کنه
حالا چند تا جوون پیدا شدن که موسیقی فولکلر آمریکا رو با ترانه های فارسی آمیختن و معجون جالبی درآوردن

دو تا موزیک خوب کشف کردم ، چند وقتیه که حسابی درگیرم کرده
اولیش یه موزیک "بلوز" هست به اسم "آقا غضمفر" کار یه پسر جوونیه به اسم "عبدی بهروانفر" که خیلی جذابه
اینم لینک برای گوش کردنش

دومین موزیک "راک" هست اما خیلی دوست داشته شبیه "جز" باشه ، اون وسطا گیر کرده ، اما من خیلی خوشم اومد
کار یه گروه زیرزمینیه و خواننده اش یه پسریه به اسم "میزرا" اما اسم کاملش هست باباک میرزا خانی

اینم لینک برای گوش کردنش

۱۳۸۸ اسفند ۱۲, چهارشنبه

برای تو که این را می خوانی ...




نخستین لحظه ای که احساس "عشق" کردم را فراموش نخواهم کرد ،

یادم می آید چهارده ساله بودم و بی اجازه ی مادر ، آب به گلو نمی ریختم.آن روزها یکی از دوستانم در مدرسه مدعی بود که در "پارک" درس خواندن ، لذتی بی وصف دارد ، حالا کمتر از دوساعت از این جمله ی فاضلانه نگذشته بود که من در آشپزخانه ، از اقصی نقاط بدن مادر آویزان شده بودم که می خواهم برای مطالعه به پارک بروم ، مطالعه در پارک را منوط به حضور خود پذیرفت، دو ساعت بعد ما به پارکی در حوالی ِ محله رفتیم ، روی نیمکتی نشستم و از مادر خواستم ساعتی تنهایم بگذارد تا با تمرکز درس بخوانم ، او نیز پذیرفت و به پیاده روی مشغول شد . دقایقی نگذشته بود که توجه ام به کنده کاری ها و یادگاری های روی ِ نیمکت جلب شد ، کتاب را فراموش کرده و با دقت نیمکت ِ مذکور را مطالعه می کردم ! توجه ام به بخشی از نیمکت جلب شد که این گونه حکاکی شده بود: "دوستت دارم ، تقدیم به تو که این را می خوانی ، از طرف ِ مونا ، پانزده ساله" ... چیزی در دلم فروریخت ، در رویایی عمیق فرو رفتم و خود را در کنار مونا یافتم ، دست در دست ، او با لباسی سپید که به "عروس" می مانست به من لبخند می زد ، نمی دانم چرا در رویایم او را نمی بوسیدم یا از این گونه کارها پرهیز داشتم ، به گمانم "معشوق" را مانند لباس ِ میهمانی می پنداشتم که استفاده ی بی مورد کهنه اش می کند و صحیح تر آن است که برای ِ وقت مقتضی ، نو نگاه دارمش !

تا مدتها حربه ی آویزان شدن از مادر را به کار بستم و هر روز به پارک رفتم ، تصور می کردم مونا روزی به آن نیمکت باز خواهد گشت.

او هرگز باز نگشت تا این آرزو محقق نشود.

کارنامه ی آن سال ِ من برای مادر ، حیرت آور بود ، بر خلاف معمول در هیچ درسی نمره ی "بیست " نگرفته بودم و معدلم از افول چشم گیری حکایت می کرد. ماجرای ِ مطالعه در پارک برای همیشه توسط مادر ، منتفی اعلام شد.

سالها گذشت و من دختران را به تجربه آزمودم. تصور می کنم هنوز این میان "مونا" را به صورت ِ ویژه ای دوست می دارم.


او هرگز مرا ترک نکرد ، اگرچه هرگز به من نپیوست.


پی نوشت
از یادداشت های قدیمی که خاک می خورد

۱۳۸۸ اسفند ۱۱, سه‌شنبه

سئوال دارم!؟

چه دنیای جالبی شده! هر کداممان یک ور دنیا هستیم اما در عین حال با هم هستیم. داشتم فکر می کردم با مقایسه با سال ها پیش، یعنی زمان پدر و مادر من، چقدر روش زندگی عوض شده. اون زمان، همه چیز تا حدودی حساب و کتاب داشت. یعنی دو نفر با در نظر گرفتن خاستگاه و موقعیت اجتماعیشان یار زندگیشان را انتخاب می کرند، بعد با پیروی از یکسری آداب و رسوم ازدواج می کرند. بعد صاحب فرزند میشدند و بچه ها (که می شد نسل من) را بزرگ می کردند. وظیفه اصلی و تقریبا" تنها وظیفه قابل ذکر این بود که غذا و پوشاک بچه را تامین کنند و امکان مدرسه رفتن را برایشان مهیا کنند. از آنجا ببعدش دیگه خودمان باید آستین بالا میزدیم. اما، در زمان فعلی، یکدفعه وظایف اصلی والدین (که ما باشیم) به جرات میتوان گفت چند برابر شد. نتنها باید وظایف اصلی را بجا بیاوریم، بلکه باید نقش اساسی هم در شادی، تفریح، روحیه، تحصیلات عالیه و زمینه پیشرفت فرزنانمان داشته باشیم. خود را در برابر آینده بچه ها مسئول می دانیم. در نتیجه چه از نظر زمانی و چه از نظر مالی جایی باقی نمیمونه که مادر و پدرهای نسل من بفکر خودشان باشند. بنابراین، هم و غم میشه فرزندان و طبیعتا" نسل ما هم باید نقش سنگ صبور را بازی کند، هم باید کیسه بوکس بشود، هم باید منبع تامین مالی باشد، هم باید همیشه آماده به خدمت در مواقع بحرانی باشد، هم باید نقش Cheer Leader را بازی کند ووووووو. از طرف دیگر اگر بچه موفق شد، میگه "با تمام کاستی ها که در زندگی داشتم که همه اش تقصیر پدرو مادر بود، من آنقدر با عرضه و توانا بودم که به این موفقیت دست یافتم". اگر ناموفق شد میگه "به این دلیل و به آن دلیل ناموفق شدن من، تقصیر پدر و مادرم هستش". از طرف دیگر، اگر مورد اول اتفاق بیفته والدین در عین حالیکه افتخار می کنند و اشک شوق به چشمانشان میاد میگن "خدا را شکر که بچه ام موفق شد. اصلا" مهم نیست که حتی گوشه چشمی بمن نیندازه. همینکه شاد و سالم و موفق هستش برای من کافیه". اگر مورد دوم اتفاق بیفته آنقدر غصه میخورند و تکیده میشن و میرن یک گوشه کز می کنند و با دلی پر از حسرت هی خودشون را سرزنش می کنن که کجای کار را اشتباه رفتند و چرا عرضه نداشتند که باعث خوشبخیتی بچه اشان بشوند. برای همینه که بما میگن "نسل سوخته". راستش از این واژه دل خوشی ندارم. اما وقتی یک اصطلاحی بین عموم باب میشه، باید قبول کرد حتما" یک واقعیتی درونش وجود داره! دیروز یکی از دوستانم بمن می گفت: "آرزو می کنم که بچه هام فقط یک نگاه محبت آمیز بمن بیندازند. بخدا نمیخوام وقتشان را برای من بگذارند، فقط اگر یک کلمه محبت آمیز بمن بگن تا مدتها مست خوشبختی می شوم. بعضی وقت ها به این سنم هول می کنم و نمیدونم از چی باید باهاشون حرف بزنم. آیا اگر این حرف را بگم عصبانی میشن؟ آیا اگر این پیشنهاد را بدم از من زده میشن؟ آیا اجازه دارم که از تجربیات خودم یک نصیحت کوچک بهشان بدم؟ آیا دلشان میخواد من دوروبرشان باشم یا گاهی شک می کنم که اصلا" من زیر دست و پاهاشون هستم و مزاحمشونم؟"

من خودم فکر می کنم که نسل امروز خیلی "خودخواه" و "خود مرکز بین" تر از زمانی که با بچه بودیم شده اند. فکر می کنند پدر و مادرشان هیچی نمیفهمند. کوله بار تجربه شان پشیزی ارزش نداره چون متعلق به نسل قبلی هستند. فکر می کنند که پدر و مادر زاده شده اند که فقط برای فرزندانشان خدمت کنند و باعث شادیشان باشند. یکی دیگر از دوستانم درد دل می کرد و می گفت که: "من هر وقت به پسرم میگم به من سر بزن، یا حتی بمن یک زنگ بزن میگه: من آنقدر گرفتاری دارم که فرصت سر خاراندن ندارم، اونوقت تو چقدر خودخواهی که می خواهی هی بمن طعنه بزنی و از من انتظار زیاد داری. منهم زندگی خودم را دارم و باید به فکر زندگی خودم باشم. شماها کیفتان را کردید حالا از بچه هاتون انتظار دارید که همه کارشان را ول کنند و هر روز بیان جلوی شما برقصند تا قلبتان جریحه دار نشه. بابا دست از سر کچل من بردارید، فکر کنید فرزندی ندارید، بروید خودتان برای خودتان مشغولیت پیدا کنید".

حقیقتش را بگم من واقعا" برای نسل جوان نگرانم. دنیای پر از هرج و مرج امروزه گیجشان کرده. بیچاره ها تقصیر ندارند. بقدری همه چیز بهم ریخته است و بقدری همه چیز بدون حساب و کتاب شده که مسیرش را گم کرده و آینده براش نامفهومه. چون زورش به هیچکس دیگه نمیرسه، اولین و تنها کسی که میتونه دق دلیش را سرش دربیاره مادر و پدرش هستند. ما که حرفی نداریم، اما، یادمون نره که مادرها و پدرها هم مثل بقیه انسانها احساس دارند، گاهی خسته هستند، گاهی نیاز به محبت دارند، گاهی عمگین میشن، گاهی می خواهند مطمئن باشند که فرزندشون از زحمات بی وقفه و بی شائبه شان قدردانی می کنند. خوب، بابا، ما هم آدمیم دیگه!

اما، اجازه بدید در بعنوان یک مادر یک رازی را براتون فاش کنم! هیچ محبتی در دنیا به اندازه محبت مادر و پدر بدون انتظار و بدون شائبه و بی محابا نیست. تجربه آنها را دست کم نگیرید. هر وقت با مشکل روبرو شدید اول از همه از آنها کمک بگیرید. اگر حتی از دستشان کاری بر نیاد، یا براتون کمک پیدا می کنند و یا راهنمایی با ارزش بهتان میدن. اونقدر محبت پدر و مادر نسبت به فرزند قوی هستش که گاهی کوه را برای فرزندشان از جا می کنند. اینهم یکی از عجایب خلقته، اما واقعیت داره. میگید نه، امتحان کنید!

سخن آخرم (البته فعلا")، دنیا خیلی شلوغ پلوغ شده. اصلا" قاطی نکنید. اونقدر باهوش هستید که کمر مشکلات را خودتان بشکنید. فقط هول نکنید، نا امید نشوید و از دوستان خوبتان کمک بگیرید. درضمن از تجربه بزرگترها نترسید، بلکه امتحانش کنید. شاید بدردتان خورد.
قربونتون برم: فعلا" به درود

پیر پسر

آنقدر موضوعی که می خواهم زیر نامش بنویسم کلیشه است که خود به خود نویسنده را متوهم می کند شاید در ورطه ی کلیشه نگاری افتاده باشد به هر حال اگر این گونه است ، مرا ببخشید

تاختن به پایگاه هایی از قبیل سنت و مدرنیته اتفاق جدیدی نیست ، اما اگر تعریفمان را از این واژگان تغییر دهیم ، آنگاه با تاختنمان عمل متهورانه ای را انجام داده ایم ، آن وقت به تاریکخانه هایی تاخته ایم که میان این تعاریف دهن پرکن مخفی شده بودند و تا کنون از نقد مصون بوده اند

داشتم فکر می کردم چه شد که در دهه های گذشته و در کشاکش مبارزات اجتماعی ِ ،بالاخره همجنس گرایان موفق شدند نامشان را به عنوان "دگرباش" تثبیت کنند و خود را از لیست "بیماری" های کتب پزشکی حذف کنند؟
نگاهی به تاریخ مبارزات همجنس گرایان ، حداقل برای من درسی بزرگ را به همراه داشت ، این که برای "پیروزی" ، نقد کردن ِ تنها "سنت" کفایت نمی کند ، همه چیز و همه کس باید به چالش کشیده شود ، باید پوست از سر ِهر نظریه و تفکری کند ، سنت و مدرنیسم را باید تا حد ِ سلاخی شدن ، به نقد کشید ، همجنس گرایان به ما آموختند که اصولا هیچ مدینه ی فاضله ای نباید وجود داشته باشد ، همه ی واژگان زیبا و دهن پرکن ، در بهترین حالت فقط می توانند "وسیله" باشند ، اگر مجبور باشیم "هدفی" را انتخاب کنیم ، فقط "بهتر از پیش بودن" شایستگی آن را دارد که به "هدف"مان بدل گردد ، برای "بهتر از پیش بودن" باید "گذشته" را به نقد کشید و هیچ گاه نباید فراموش کرد که "گذشته" یعنی همان لحظه ای که کلمه ی پیشین را خواندید ، یعنی اندکی پیش از "حالا". گذشته یعنی زمانی که این یادداشت نوشته شده ، گذشته یعنی هرآنچه من و شما تا کنون یاد گرفته ایم و گاها به آن مومنیم
این گونه است که "بدیهیات" ِ امروز همان "خزعبلات خنده آور" فردایند ! این گونه می شود که مفاهیم دموکراسی و دیکتاتوری ، صلح و جنگ ، سنت و مدرنیسم ، سیال می شوند و غیر قابل اتکا ، اینگونه می شود که صدای نقص فنی ِ ماشین ساده و بدوی ِ "تمدن" مان در گوشمان می پیچد و یادمان می اندازد که میان بلندی های بی شمار ِ پیش ِ رو ، ما هنوز به اولین "بلندی" هم نرسیده ایم که با نگاه به منظره ی روبه رو ، "دومین" بلندی را مدینه ی فاضله ی مان قرار دهیم.
و این گونه می شود که من تنها در یک چیز یقین می کنم ، و آن این که عادت کنم در ابتدای هر جمله ای که از دهانم صادر می شود یک "تصور می کنم" سنجاق کنم ، حتی در جواب کسی که نام پدرم را می پرسد !



قصد سخنرانی نداشتم ، اما به نظرم حرافی ِ بالا برای معرفی فیلمی که تصویرش را می بینید لازم بود ، این فیلم از بسیاری جهات حیرت مخاطب را بر می انگیزد ،
نخست: این که این فیلم محصول "آسیا"ست اما در میان دویست و پنجاه فیلم برتر تاریخ سینما قرار گرفته که در نوع خود یک اتفاق به شمار می رود ، چراکه معدودند فیلم های آسیایی اما چنین معتبر ،
دوم: این که این فیلم محصول کشور "کره ی جنوبی " است ، یعنی کشوری که اصولا دستی در صنعت سینما ندارد ، یعنی همان کشوری که مارا یاد ِ "افسانه ی جومونگ" می اندازد تا چشممان را باریک کنیم و از همان ابتدا در مواجهه با فیلم موضع بگیریم.

سوم : این فیلم به مقوله ی پرداخته که حتی تخیل اش هم برای هرکدام از ما به کابوسی می ماند ، به مدلی از رابطه که از ابتدای تاریخ و میان همه ی تفکرها ، منفور و غیر قابل پذیرش بوده

و چهارم: این فیلم ِ ساختار شکن ، در اوج شهامت ، در کشوری ساخته شده که اکثریتی "مذهبی" دارد ، در کشوری که دین رسمی اش مسیحیت است و مردم اش در دسته های چند صد هزار نفری برای گوش دادن به موعظه ی کشیش ها ، در میادین شهر به گوش می ایستند

فیلم به لحاظ سینمایی شسته و رفته است ، فرم خوبی دارد و به لحاظ محتوایی حیرت انگیز است ، به نظرم بازی ها اکثرا خوبند ، زبان فیلم "کره" ایست اما هم زیرنویس فارسی اش قابل دست رس است و هم زیرنویس انگلیسی اش ، برای کسانی که دست رسی دارند خرید نسخه ی "اصلی" اش توصیه می شود




مشخصات:
OLD BOY
نام: "پير پسر" سال توليد: 2003 محصول كره ي جنوبي

كارگردان: Chan Wook Park بازيگران:‍‍Choi, Ji tae yu, Hye Jeong kang Min Sik

این فیلم برنده ی "هفده" جایزه ی بین المللی ، از جمله جایزه ی نخل طلایی فستیوال "کن" است
تصور می کنم تماشای این فیلم برای هیچ کس وقت تلف کردن نیست



اضافه
اطلاعات مربوط به فیلم را از اینجا پی گیری کنید
کسانی که از تورنت دانلود سر در می آورند می توانند فیلم را از اینجا دانلود کنند
زیرنویس فارسی این فیلم برای نسخه ی "دایو ایکس" را از اینجا دانلود کنید

۱۳۸۸ اسفند ۱۰, دوشنبه

Pray the Devil Back to Hell

این اسم اون مستندیه که داشتم میدیدم. اول از همه بگم که من خودم هم نمیدونسستم لیبریا کجاست. ولی الان فهمیدم. یه جای کوچولو غرررررب آفریقا. یه جای مفلوک حیوونی. پرچمشم عین پرچم آمریکاست با یه ستاره. نمیدونم اطلاعات ناقصم بهم امکانش رو بده که عکسش رو بذارم حالا بگذریم. الان دارم میبینم و اینو مینویسم. کلا اینکه موزیک اولش که خیلی خوبه. آدم سکته می کنه. بعد هم اولین چیزی که به ذهنم زد یاد یه تصویرایی افتادم تو تلویزیون که بچه بودم دیدم. یادم نمیاد کی. ولی یه تصویری از این بچه سیاه پوستای 14 15 ساله که تفنگ دستشونه و آدمایی که همه گی دارن فرار می کنن و همه شون لاغرن. خب حالا فعلا برم ببینم میام....

خب حالا این اینترنت مزخرف من چون عادت داره بره رو اعصابم من رو کشت تا تونستم ببینم.

حالا اول از همه این سایته. اینجا از 10 تا 18 مارس فستیوال فیلم وان ورلد که بزرگترین فیستیوال مستند حقوق بشری اروپاست اجرا میشه (در ضمن از الان بگم من حال درست نوشتن ندارم و دوباره خوانی هم نمی کنم اگه غلت داشط شوما ببغشید).
امسال این فستیوال تو پراگ با فیلم روزهای سبز حنا مخملباف، سوهان روح من افتتاح میشه. در ضمن بگم که به میمنت هانا خانوم ما در افتتاحیه قراره یه جورایی لژ نشین باشیم. تشکر کنین از هانا لطفا. مرسی

حالا این وبسایتشه:

www.oneworld.cz

اونجا که برین، سمت راست صفحه یه جا نوشته "فیلمز آنلاین". اونجا که بزنین یک سری از فیلما رو میتونین آنلاین ببینین. این از این که برین خوشحال خوشحال نگاه کنین. حالا این فیلمه که من دیدم:

لیبریا یه کشوریه که گفتم تو غرب آفریقاست با سه میلیون جمعیت که در سال 1847 توسط برده های آزاد شده آمریکایی بنیانگذاری شده. از اونجایی که بدبختی همیشه مال آفریقاییا و بعد آسیاییاست اینا هم از سال 89 اینا جنگ داخلی داشتن و پدرشون در اومده. سر قدرت و منابع طبیعی و اینا. تایلور جکسون رئیس جمهور وقتشون هم بعض مال ما نباشه ترکوند دیگه. تفنگ رو داد دست بچه ها و گفت بزنین له کنین هر کسی رو که مخالفه. تایلور خودش هم مذهبی بوده، مسیحی و می گفته که اگر خدا نمی خواست من اینجا نبودم (اون خدا رو من ببینم، خیلی کارا باهاش دارم).

خلاصه به یمن خداش که باشه آقا با القائده و حزب الله همکاری می کرده و قاچاق دیاموند هم که میکرده. خلاصه که بعد سال 2006 اینا می زنن ناکوتش می کنن و مجرم شناخته میشه به خاطر اعمال غیر انسانیش. بعد از اینکه کیلو کیلو آدم کشت تازه جامعه بین الملل دوزاریش افتاد.

حالا این مستند در مورد جنبش صلح زنان لیبریاست که آخر سر این جکسون گور به گوری رو میندازه تو هچل. خییییییییییییییلی خوبه. یعنی واقعا. زنان مذهبی مسیحی و مسلمون برای اولین بار با هم دست به دست برای صلح تلاش می کنن. یه بار نمردیم و دیدیم دو تا دین با هم دست به گردن شدن. خلاصه اینکه منفجر می کنن این خانما.

چیزی که تعجب آوره واقعا من فکر می کنم که این حکومتا و آدمای پست فلان فلان شده با مغز ملت چیکار می کنن. چجوری یه آدم رو اینقدر وحشی و کثیف بار میارن که بتونن به دختر دوازده ساله تجاوز کنن و دست ببرن؟ موندم واقعا.
تو فیلم میگن بچه ها ی اونجا همیشه ترسیده و گرسنه ن. یه سری می گن جنگ بین گروه های مختلف قومیه. یه سری میگن سر منابع طبیعیه که بیشتر منطقیه. خدا گل بگیره این قدرت خاک تو سر رو که چه می کنه. حالا خود خدا رو هم البته آدم گل بگیره بد نمیشه کلا.

دیگه بقیه شو خودتون ببینین من توضیح نمیدم.

در ضمن یه مستند دیگه هم هست اونجا در مورد زنان افغان. اولین مستندیه که تو صفحه میبینین. راجع به چندتا زن افغانه که می خوان تصدیق رانندگی یا به قول خودشون درایوری بگیرن. خیییلی باحاله. یه زنه هست توش که الان تصدیق رو داره. یه مدت ایران بوده و بعد برگشته کابل. اینقدر این زن فیلسوفه که می خوای بمیری. اینقدر دلم براش سوخت طفلی. با این همه استعداد و ذهن خلاق و شاعرانه بخدا اگه تو یه مملکت پیشرفته بود هزار تا آنا آخماتووا رو می ذاشت جیب بغلش. اونم ببینین باحاله.

اینم بگم برم. من امروز با خانم کاویانی رفتم بیرون نشستیم مثل فیل غذا خوردیم. حالا این به جهنم. اینو خطاب به مامانم میگم، ماما! بعد از دویست سال رفتم عینک شکسته مو بدم درست کنن که گفتن نمیشه و خیلی غصه خوردم. عینکمو نه هزار تومن از میدون سلماس خریده بودم. خلاصه گفتم جهنم و مولای متقیان رو یاد کردم و فریم عینک خریدم و نمره ی چشمم رو هم گرفتم و لنز هم خریدم. خیلی به خودم افتخار کردم. یه دوماهی بود که مثل موش کور داشتم راه میرفتم و به هر آشنا و نا آشنایی از ترس اینکه نگن بی ادبه سلام می کردم. دیگه رسوای دو عالم شده بودم.

آهان یه چیز دیگه. فرمان بهبود معلم پیانوم هم جان به جان آفرین تسلیم کرد طفلی. خبرش رو مهرنیوز هم زده بود. من که عین سنگ پا بی احساس شدم. اصلا اگه بگی یه آخ گفتم نگفتم. مثل هویج نشستم گفتم خب دیگه رفت دیگه چیکار کنیم. ولی کلا چقدر باهاش خاطره دارم ها الان که فکر می کنم. حالا دیگه خدا رحمت کنه. ایشالا اون دنیا هم پیانیست معروفی باشه. آمین.

یه چیز دیگه: اینجا تو مترو نشستن خیلی برکت داره چون از بس کاری نداری انجام بدی کتاب میخونی. کلا گفتم که پز داده باشم که کتاب هم بلدم بخونم. در ضمن اینکه امروز صبح تو مترو که نشسته بودم یک پیرزن پررو اومد بهم گفت پاشو اینجا جای پیراست که نشستی. البته راست میگفت، علامت داشت من ندیده بودم. با اینحال من چون آدم حساسیم یه دفه ممکنه که به خاطر یه همچین مسئله ای سه روز تب کنم ولی از اونجاییکه امروز صبح هوا خیلی خوب بود و من خوشحال بودم و منم کلا آدم پیرا رو دوست دارم، البته بعضیاشون مال خفه کردنن دروغ چرا، پاشدم گفتم بگیر بشین اینقدر حرص نخور کیسه آبت پاره میشه. کلا یادم مونده بود گفتم بگم. ما پیر بشیم اینجوری اخلاقمون گند نشه یه وقت. اگه شدم لطفا یکی من رو همونجا در دم قربونی کنه گوشتمو بندازه جلوی سگا. الان در نهایت سلامت عقل دارم اینو میگم.

من رفتم دیگه. قربان شما.

دارم یه مستند نگاه می کنم

آقا جان یک سایت پیدا کردم که یعنی در اصل هانا کاویانی بهم معرفیش کرد. الان دارم یه مستند باحال نگاه میکنم. تموم که شد میام اینجا ابراز وجود می کنم و افاضاتم رو میریزم وسط که بزنین زنگوله رو.

۱۳۸۸ اسفند ۹, یکشنبه

حالا اینجا چیکار کنیم؟

خب این نظر منه:

همه‌مون یه ور دنیا نشستیم ولی همه نگرانیمون اینه که بقیه چیکار دارن می‌کنن. هر روز همه‌مون میگیم،‌الان چیکار داره می‌کنه؟ وای یادم رفت بهش ایمیل بدم. نگه الان این چه بی‌معرفته. نکنه یه دفه همین باعث بشه که کم کم از هم دور بشیم. این صفحه فقط برای همینه که این اتفاق نیافته. هر کسی هر چیزی که دوست داره بنویسه. یکی یه روز یه فیلم دیده می خواد تحلیل کنه و به بقیه هم بگه چی فکر می کنه راجع بهش، یکی دوست داره دستور آشپزی بده،‌یکی دوست داره غر بزنه، یکی دوست داره عر بزنه، یکی دوست داره چرت بگه،‌‌یکی دوست داره خیال ببافه که خودم استادشم. هرچی. مهم اینه که همه‌مون از هم خبر داشته باشیم و یاد هم بیاریم که هنوز همونجوری دوستیم و همدیگه رو دوست داریم. الانم من خیلی مثلا شاعر و رومانتیک بودم. توجه که داشتین؟

این اسم رو هم آقا بگلو،‌ سلطان قلب من انتخاب کرد که بزنیم تو دهن هرچی انتلکتوئلیسمه.