
تصویری از نوجوانی و امروز ِ سامانتا گیمر
ماجرای تجاوز "رومن پولانسکی" به "سامانتا گیمر" نوجوان ، ماجرای عجیب و پیچیده ایست
اما فقط بخش هایی از این ماجرا در رسانه ها انعکاس می یابد که باعث می شود افکار عمومی قضاوت منصفانه ای از وقایع نسبت داده شده به پولانسکی نداشته باشند
امروز دیگر بدیهی به نظر می رسد که متجاوز هر کسی و در هر جایگاهی باشد باید مجازات شود ، اما شاید اگر شما داستان را از ابتدا بدانید ، تعداد کسانی که به نظرتان باید مجازات شوند بیشتر شود.
در دهه ی شصت میلادی در سینما و تلویزیون هالیوود زنی ظهور کرد با نام "شارون تیت" ، او به واسطه ی چهره ی زیبا و هنر بازیگری اش در نقش های کمدی ، به سرعت پله های ترقی را طی کرد ، در آن زمان او در جامعه ی آمریکا به ضرب المثل زیبایی شهره شده بود ، او در سال 1968 میلادی با "رومن پولانسکی" ، کارگردان سینما ازدواج کرد ، در این سال یکی از آثار پولانسکی تحت نام "بن بست" روی پرده ی سینما خوش می درخشید.
به نظر همه چیز به کام می آمد ، پولانسکی و شارون تیت ، بی حد ، یکدیگر را دوست می داشتند و هر دو به لحاظ هنری "ستاره" بودند .
اما کلید اتفاقات تلخ از همین فیلم " بن بست " خورد. در این فیلم پولانسکی سکانسی را پدید آورده که در آن شخصیتی دست و پا چلفتی را تصویر می کند ، او دایم با خنگ بازی هایش مخاطب را به خنده وا می دارد ، اما موضوع این است که پولانسکی در فیلمش نام این کاراکتر را "چارلز منسون" گذاشته است.
چارلز منسون یکی از تبهکاران مشهور آن دوره ی آمریکا بود که بزرگترین مافیاها را تحت نفوذ داشت ، او نژاد پرستی سفید پوست بود که به طور فله ای "سیاه پوستان" را بی جان می کرد ، نیز او یکی از بزرگترین مافیاهای مواد مخدر را در اختیار داشت.
پس از اکران فیلم "بن بست" چارلز منسون پیغامی را به خانه ی پولانسکی فرستاد که حاوی ِ تهدیدی جدی بود ، منسون پولانسکی را تحدید کرده بود که اگر در یک تلویزیون پر بیننده از توهینی که در فیلم بن بست به و او و "منسون ها" کرده عذر خواهی نکند ، پولانسکی را خواهد کشت.
در آن روزها پولانسکی مشغول نوشتن فیلم نامه ی " محله ی چینی ها" بود و آن قدر سرش شلوغ بود که این تهدید را جدی نگرفت.
کمتر از یک سال بعد ستارگان هالیوود به رسم هر ساله میهمانی عظیمی به پا کردند و قاعدتا پولانسکی و همسرش شارون تیت که اینک "هشت و نیم ماه" بود که کودکی را حامله بود نیز در این جشن دعوت بودند.
پولانسکی به دلیل مشغله اش برای ساخت فیلمی که هرگز ساخته نشد ، در انگلستان به سر می برد و به همین دلیل به این میهمانی نرفت ، اما همسر زیبایش شارون تیت به اتفاق فرزندی که هشت و نیم ماه در شکمش جا خوش کرده بود ، راهی این میهمانی شدند.
چالرز منسون که از امتناع پولانسکی در عذرخواهی از خانواده ی منسون ها به شدت عصبانی بود ، گروهی از گنگسترهای تحت فرمانش را که تعدادی از آنها حتی نام فامیل "منسون" را یدک می کشیدند ، روانه ی میهمانی ِ هالیوودی ها کرد تا جان پولانسکی را بستانند.
گنگسترها وارد میهمانی شدند اما اثری از پولانسکی نبود ، آن ها تصمیم گرفتند به جای پولانسکی همسرش را بکشند ، پس چندین گلوله ی متوالی به شکم ِ برآمده ی شارون تیت شلیک کردند تا مادر به اتفاق فرزند ِ هنوز به دنیا نیامده ، جا به جا کشته شوند.
این واقعه زندگی پولانسکی را تغییر داد ، انگار او دیوانه شده بود ، نمی دانست چه باید بکند. پولانسکی که مرد ثروتمندی بود ، بی درنگ همه ی مایملک اش را فروخت تا مبلغ هنگفتی پول نقد دم دستش باشد ، آن گاه گلچینی از تبهکاران و گنگسترهای آن زمان را به استخدام خود در آورد، به هرکدام مبالغ شگفت آوری پول داد و به آن ها فقط یک ماموریت داد ، این که "چالرز منسون را زنده برایش بیاورند" این تمام ِ ماموریت گروه عظیمی بود که اینک پولانسکی رهبری شان می کرد.
گنگسترهای پولانسکی بالاخره رد ِ چارلز منسون را در یک کافه ی زیرزمینی گرفتند و کمین کردند تا او را زنده دستگیر کنند. چارلز منسون از ماجرا خبردار شد و به طرز ماهرانه ای گریخت اما از گروه گنگسترهای چارلز منسون یک نفر در کافه جا مانده بود ، نام او "سامانتا گیمر" بود. شاکی ِ کنونی پولانسکی و دختری که مدعی است در نوجوانی توسط پولانسکی مورد تجاوز قرار گرفته است.
"سامانتا گیمر" به وسیله ی گنگسترها دستگیر و به خانه ی پولانسکی برده می شود ، صاحب خانه او را به زیرزمین می برد و تهدید می کند اگر مخفی گاه چارلز منسسون را لو ندهد شکنجه خواهد شد.
دخترک دم بر نمی آورد ، پولانسکی به تنهایی حدود دو هفته به اشکال مختلف دختر را شکنجه می کند بلکه آدرس مخفی گاه قاتل ِ همسرش را بدست آورد اما دخترک سرسخت تر از این حرف هاست. پولانسکی در طول این دو هفته با "چوب های قطور" دختر را مورد تجاوز قرار می دهد ، موهای او را می کند و بخشهایی از بدن او را می سوزاند ، اما دخترک لام تا کام حرف نمی زند.
پلیس از طرق نامعلومی متوجه می شود که دختری در خانه ی پولانسکی مورد شکنجه واقع شده ، پس خانه را محاصره می کند ، پولانسکی دخترک را رها کرده و از محل می گریزد ، سپس با هواپیمایی خصوصی از آمریکا فرار می کند و دست آخر در "فرانسه" آرام می گیرد.
هم زمان پلیس به صورت اتفاقی "چارلز منسون" را دستگیر می کند ، منسون در دادگاه به "زندان ابد" محکوم می شود ، او پیش از این که به زندان برود همه ی دارایی های هنگفت اش را به "سامانتا گیمر" دخترکی که زیر شکنجه های پولانسکی زبان باز نکرد بود می بخشد.
پولانسکی در دادگاه غیابی فدرال به خاطر شکنجه و تجاوز به "حبس ابد" محکوم می شود و اجرای حکم به زمانی موکول می شود که او دستگیر شده باشد.
دولت فرانسه به پولانسکی مصونیت تعقیب قضایی می دهد تا او در فرانسه بیاساید. اما پولانسکی می داند اگر روزی پایش را از فرانسه بیرون بگذارد توسط پلیس بین الملل دستگیر خواهد شد.
حتی جوایز "اسکار" پولانسکی از سوی آکادمی اسکار برای او پُست می شد و خودش هرگز برای دریافت آنها به آمریکا سفر نکرد.
حالا پس از چهل سال پولانسکی توسط پلیس سویس دستگیر شده و قرار است به آمریکا فرستاده شود. نمی دانم چرا ، اما من از روزی که این داستان را می دانم ، اندکی ، فقط "اندکی" به پولانسکی حق می دهم
پ.ن
ارجاعی ندارد این داستان
من در کودکی از مادرم شنیده ام








