۱۳۸۹ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

ارتباط بین روانپریشی و هنرمندی



این برنامه "Ted Talks" کلا برنامه خوبیه، یکی از خوبیاشم اینه که آدما کلا برای حرف زدن محدودیت زمانی دارن برای همین نمیرن بپرن بالای منبر و حسن حسین و فاطی و رباب به هم ببافن. رک و پوست کنده لب کلام رو میگن و میرن خونه شون. حالا کلا خواستین تماشا کنین: ولی سووال من اینه:

این قسمت برنامه راجع به نقش موسیقی در درمان بیماری‌هاست (چه اسم کلیشه لوسی، خدایی اگه من یه مقاله یا لینک ویدئو به این اسم ببینم صد سال سیاه بازش نمی کنم) یه آدم شیزوفرنی صحبت می کنه که از طریق موسیقی درمان نشده اما با موسیقی تونسته بیماریش رو تا حدی کنترل کنه.

سخنرانه (رابرت گوپتا) که خودش هم ویلونیست خیلی خوبیه میگه که برای این اینقدر این آدم توی کارش موفقه که تمام خیالات و تصورات ذهنش رو از خلال موسیقی به واقعیت تبدیل می کنه.

حالا دارم به این فکر می کنم که آدمایی که هنرمندن،‌حالا هرچی، شاعر،‌نقاش، مجسمه ساز، گوبلن باز، به نظر من یه تخیلشون خیلی قویه و نیاز داره به تخلیه شدن. یعنی اگر نشه و روی هم تلنبار بشه میتونه بزنه بره به سمت بیماریهایی روانی که خیلی حادش میتونه شیزوفرنی باشه. ولی اگه که تو مسیر درست بیافتن نه تنها به اون روز نمیافتن بلکه خیلی هم به درد بخور میشن. حالا شاید هم که در همون حال هم خیلی نرمال نباشن البته، مثل بتهوون که دیوانه بود،‌داستایوسکی که مازوخیست بود، چارلی چاپلین و پیتر سلرز که اخلاقاشون مثل گه بود در زندگی عادی،‌ وودی آلن و رومن پولانسکی که کلا شیرین میزنن ولی حداقل از یه طرف دیگه به جامعه خدمت هم می کنن.

در کل می خوام بگم که این آدمای روانی حیوونیا در کل یه موقعایی از فوران استعداد روانی میشن، یعنی وقتی جایی برای ابراز نظر ندارن خب خل میشن. کاش میشد بهشون فضای ابراز عقیده داد که اینجوری نشه.

یاد خفاش شب افتادم که وقتی تو تلویزیون باهاش مصاحبه میکردن من و بابام تعجب کرده بودیم که چقدر متفکرانه حرف میزنه. تازه یادمه یه شعر هم به انگلیسی خوند. شاید اگه فضا داشت که فیلم جنایی بسازه یا کتاب جنایی بنویسه می‌شد آگاتا کریستی و نمیشد آدمکش. نه؟ یا شاید اگه به سالینجر امکان نویسندگی نمی دادن مثلا سیخ داغ تو تن ملت فرو می‌کرد یا محمود دولت آبادی می‌شد یه آدم سادیسمی. کلا داشتم فکر می کردم.

داشتم به یه چیز دیگه هم در آن واحد فکر می کردم که الان یادم رفت چی بود. بعدا یادم اومد میام میگم.

حالا این وسط یه پرانتز هم بیام که تو دو دقیقه اول رابرت گوپتا راجع به یه شیزوفرن موزیسینی صحبت می کنه که میگه در موردش کتاب هم نوشتن و فیلم هم ساختن. این فیلمش: Soloist (البته من خودم هنوز ندیدم راستیتش)

قربان شما

۱ نظر:

  1. بنظر من بطور کلی گفتن اینکه فلانی "نرمال" هستش و بهمانی "غیرنرما" غلطه. بر طبق کدام معیار ما میتونیم نسبت به خوب و بد بودن آدم ها قضاوت کنیم؟ اکثرا" اگر فردی مثل ما باشه، آدم خوبی هستش و اگر فردی مثل ما نباشه، آدم بدی هستش. به زبان دیگر یا سفید یا سیاه. اصلا" زرد و سبز و بنفش و .... در کتاب لغت خیلی ها وجود نداره. اگر کسی یکساعت با اشتیاق و هیجان در باره جزییات یک تابلوی نقاشی حرف میزنه به نظر ما "خل میزنه"، چون ما آنچه را که او میگه نمیفهمیم! یا اگر کسی هر روز صبح زود به قصد دیدن طلوع آفتاب بیدار میشه و از این کار به اندازه یک دنیا لذت میبره بنظر ما "عجب آدم احمقیه"! چون ما صدسال اینکار را نخواهیم کرد. بنظر من ما دوتا دنیا داریم: دنیای درونمون و دنیای بیرون. دنیای درنمون خیلی بزرگتر از دنیای بیرون هستش. هنرمندها هر کدام بنوعی یک بخش از حس درونشون قوی تر کار می کنه. ما با اون حس غریب هستیم و طبیعتا" نمیفهمیم. البته به نظر من همه انسان ها کلیه حس ها را بطور مشابه دارند، اما آن حس بخصوص در بعضی ها بیداره و با نشاط در درون آن فرد به اینور و اونور می پره، و همان حس در بعضی ها چرت میزنه یا بکلی خواب هستش. این حس های قوی درون تا مدتی در درون شیطونی می کنند و کف می زنند و شورو نشاط نشون میدن، بعد می خواهند از زندان خارج بشوند و با ذوق به همه حرفشون را بزنند. اگر زمینه فراهم باشه از در میزنه بیرون و برای شریک شدن حسش با دیگران، سعی می کنه در همه خونه ها بزنه. معمولا" هم برای خانواده بشریت خدمت میکنه. اما اگر زندانبان نادانی نگذاره این احساسات (هنر) بزنه بیرون، تبدیل به آنچنان انفجاری میشه که خیلی ها را قربانی خودش می کنه.

    دنیای ما یک دنیای کلیشه ای شده. یعنی باید توی یک چارچوب حرف بزنیم، راه بریم، باور داشته باشیم، عقیده داشته باشیم و رفتار کنیم. اگر از این کلیشه خارج بشیم، اربابمون ناراحت میشه و همه گوسفندها را بر علیه ما میشورانه! حالا خر بیار و باقالی بار کن!

    همیشه فکر می کنم که این آدمهایی که یک حسشون (بنظر من حس قوی یعنی هنر) قوی کار می کنه معمولا" جلوتر از دیگران هستند. بنابراین هنرمندانی که پیشقراول بودند و هستند، همیشه مطرود یا مغضوب جامعه میشن. مثلا" همین فروغ فرخزاد را میتونم مثال بزنم که واقعا" براش ارزش قائل هستم. در زمان خودش به عنوان روسپی و بدکاره معرفی شد. فقط بخاطر اینکه در شعرهاش از کلمات بوسه و گرمای تن طرف صحبت کرده بود. آن چیزی که فروغ می گفت، زمین تا آسمان با آنچیزی که مردم مسخ شده کلیشه ای درک می کردند فاصله داشت. خیلی عمیق تر از آن بود. البته بعد از سال ها کم کم حس های خوابیده بیدار شد و مریدانش روز بروز بیشتر شدند. این رسم و قاعده روزگاره و باید قبولش کرد.

    پاسخ دادنحذف