توضیح عکس: استاد بزرگ میتیکومون بهبود به همراه جوجه موزیسین و موزیسین نماهای!! آینده بعد از کنسرت گروهی در فرهنگسرای نیاوران سال 83. دنیس خانوم با ماتیک!!!(خاک تو سرم، من از این غلطا نمی کردم بخدا. نمیدونم این ماتیک از کجا اومده چسبیده به لبای من)در منتها الیه سمت چپ به همراه سی کیلو گل به حالت ملوس و نجیبانه ای داره لبخند میزنه. زمانی که فکر می کرد قراره بشه پروکفیف آینده و اصلا بدون موزیک و پیانو زندگی یعنی پشکل خشک بی مصرف. صدای شیشکی رو خودتون به عکس اضافه کنین به افتخارم. یه چند سال بعد دنیس بعد از اینکه خودشو کشت و دید نمیشه به صرافت افتاد که جمع کنه بند و بساطش رو. بله.
من سه روز رفته بودم دتمولد یه جایی اندازه نوک سوزن تو آلمان پیش پیام جان. اینو موقع برگشت تو قطار نوشتم:
الان نشستم توی قطار از آلتنبکن دارم میرم آیزناخ. بعد از ظهره و دست بر قضا هوا آفتابیه. از دست خدا در رفته آفتاب ها. لطفش شامل حالمون شده دادار هور، یادم باشه نماز شکر بجا بیارم و سی کیلو نمک نذر قمری کفترای امام زاده عبدل بکنم که اینقدر سخاوت به خرج میده همه ش تپ و تپ و ما رو میترکونه با نعمتاش آقاهه. کشته یعنی...تاریخ، یادم نمیاد الان. چرا یادم اومد، هفت مارسه. آخه فردا هشت مارسه و روز زن. او لالا... یکشنبه ست.
اولین بارمه که دارم تنهایی سفر می کنم اینجوری که باید همه ش قطار عوض کنم. از اون کاراییه که دوست دارم. به ایستگاه که رسیدم بلد نبودم قطارمو پیدا کنم و یه ربع وقت داشتم. از یه خانومی پرسیدم و بهم راه رو نشون داد. اومدم وایستادم تا قطارم اومد، آلمانی هم حرف زدم و دیگه ترکوندم یعنی. تو قطارم که الان یه دوساعت قراره توش باشم تا برسم یه جای دیگه دوباره قطار عوض کنم پر سربازه جوونه. دوتاشون اینور اونور من نشستن و دارن موزیک گوش می کنن. اینی که بغل دسته منه عینک کائوچویی گذاشته و سرش رو کج کرده سمت پنجره و داره همینجوری زل زل بیرون رو نگاه می کنه. اسمش هم شمیته، روی لباسش نوشته. بیچاره اگه بدونه تو یه ثانیه تا سایز تنبونش رو هم دارم دار میارم از وحشت سکته می کنه. خوبه فارسی نمی خونه ها وگرنه پس میافتاد میگفت این چرا گیر داده به من.
مسیر همه ش برفه و دشت و تپه. قشنگه. دارم موزیک گوش می کنم. با آیپاد رزا که شارژ هم نداره. اصلا برای همین لپ تاپم رو روشن کردم. که شارژش کنم. الان هم داره شارژ میشه و هم من دارم به ایکان گوش می کنم که رزا هم خیلی دوست داشت.
آدما رو دارم نگاه می کنم. هر کدومشون برای خودشون یه دنیان ها. یه زندگی. یعنی به چی دارن فکر می کنن هر کدوشون؟ چی ذهنشونو مشغول کرده؟ کجا دارن میرن؟ یعنی باز میبینمشون یا بار اول و آخرمه؟ نمیدونم. خیلی عجیبه بخدا. فکر کنین...یک عالمه آدم با یک عالمه زندگی متفاوت و دید متفاوت. میلیاردهاشون رو که اصلا هیچوقت نخواهی دید. آدمای دیگه ای که یه بار شاید تو عمرت ببینیشون و متاسفانه دیگه نبینیشون و هر کی بره پی کار خودش. یعنی همین یه لحظه نشستن کنارشون میتونه روی جفتتون و مسیر زندگیتون تاثیر بذاره؟ خیلی فلسفیه ولی بخدا من اینقدر فکر می کنم به این چیزا. یه برخورد کوتاه و بعد همه از هم دور میشن. من که از ایرانم میرم میشینم تو پراگ، اون یکی میره تو یه شهری که اسمش رو هم من نشنیدم و میشه کارمند بانک یا خانوم خونه دار و یا شاعر و یا چمیدونم یه آدمی دیگه. عجیبه بخدا کلا. الان نمیتونم توضیح بدم چی میگم.
پیام من رو رسوند ایستگاه و خیلی متمدنانه خداحافظی کردیم. ولی دلم براش تنگ میشه ها. اونم هی غر میزد که چرا کم میمونی. ولی خب خیلی خوش گذشت. الان رفتم رو باب دیلن.
پیش پیام ساعت شش صبح رسیدم و ترکیده بودم از خستگی. تو قطار اولی تو یه کوپه بودم با شش نفر آدم. همه مون مثل ساردین چپیده بودیم تو تختامون و داشتیم خفه میشدیم اینقدر جا تنگ بود. ولی بامزه بود دیگه. چهار صبح رسیدم بیلفلد و یه ساعت اونجا ول بودم و تو سرما سگ لرز زدم تا قطا راومد. هییییییچ کس نبود. خیلی باحال بود.
خلاصه پیش پیام که رسیدم اومد دم قطار دنبالم و رفتیم خونه ش. خیلی خونه خوبی داره با دوتا همخونه که مال اسپانیان و من یکیشونو دیدم. دختره رفته بود و پسره هم همون روز از خواب بیدار شد و رفت. خلاصه کلی گشتیم و راه رفتیم و چرخیدیم. خیلی خوب بود. بچه کلی اونجا داره پیشرفت می کنه و راضیه. خیلی خوشحال شدم دیدم که همه چیزش خوبه. کلی دوست و آشنا داره و چون شهر کوچیکه و تقریبا دانشجویی، همه با هم دوستن و همینجوری که تو خیابون راه میره با همه سلام علیک می کنه. خلاصه که اصولا چون دلبستگی خاصی به جایی نداره سریع جا میافته و شروع می کنه معاشرت. آدم بزرگا هم که سریع شیفته ش می شن و دعوتش می کنن خونه شون. میره قهوه می خوره، پیانو میزنه، آلمانی یاد میگیره. خلاصه که خیلی زبله. خوشم میاد. آروم و ساکت کاراشو می کنه و از همه هم میزنه جلو مثل بقیه کارای نکرده شو تو بوق نمی کنه. آدم افتاده بخدا. یک پیشرفتی بکنه این آدم.
تولد بهناز شنبه بود و با هم رفتیم کارت خریدیم و به بهناز زنگ زدیم.
خلاصه که خیلی خوب بود دیگه. متاسفانه حال تعریف کردن ندارم ولی خیلی خوش گذشت. اییییینقدر خندیدیم که من دلدرد گرفته بودم. یاد خاطراتمون میافتادیم و غش خنده. محور اصلی خنده هم آقای بهبود بود. یاد کاراش میافتادیم و اداشو در میاوردیم و پهن زمین میشدیم. یاد تلفن حرف زدنش که عین جنگلیا گوشیو بر میداشت و میگفت "ملهههه" به جای "بله". خدا بیامرزدش اونم خلی بود برای خودش. با اون خونه ش که سه من خاک گرفته بود همه جاشو. ولی خب خیلی خاطره بود دیگه. خونه ش خیلی خاطره بود.
وای وقتی می خواست یه چیزی تعریف کنه اینقدر وس وس می کرد هیچی نمیفهمیدی و تند تند می گفت و خودش غش غش میخندید و تو هم مثل دیوونه ها می خندیدی که ضایع نشه. بعد وسطش سرفه ش میگرفت و سرفه میزد مثل خرس و خلط توی گلوش جمع می شد و می خواستی بالا بیاری. از یه ور هم می گفتی الان خفه میشه. بعد یه دفه از یه موضوع می پرید به یه موضوع دیگه. مغزش یه جا دیگه بود. نیم ساعت کلاس داشتیم. ده دقیقه دیر میومد یه ده دقیقه میزدی بعد مثلا به قول پیام می گفت "اینجاشو باید مثل موج دریا بزنی.... راستی من دوستم یه قایق داشت که با هم رفته بودیم ماهیگیریو... دیگه یادش میرفت که داشت درس میداد. تو مثل خیار میشستی نگاش میکردی و اونم تعریف می کرد و بعدش هم می گفت "خب دیگه خوبه، برو خدافظ..." بعد هم میدویید میرفت تو اتاقش که سیگار بکشه. آخی نازی. بامزه بود ها. دلم براش تنگ میشه. قاطی که میکرد هم آی تیکه بارونت میکرد. خدا رو شکر با من خوب بود. یادم نمیاد بهم تیکه انداخته باشه. شایدم انداخته نمیدونم. بهبودی بود برای خودش دیگه حاجیمون... نازی بهبود بلا. الان رفته لابد دوباره پیش خانوم بهبود، اون براش آشپزی می کنه اینم حال می کنه. لابد دیگه...
ولی داشتم فکر می کردم تا زنده بود همه می خندیدن بهش و می گفتن " بابا یارو هم همه ش پاتیله، هیچی بلد نیست"... بیربط هم نمیگفتن. البته در مورد بخش پاتیل بودنش منظورمه. ولی تا مرد همه جا شد "استااااااد بهبود در گذشتن" "استاااااد فلان فلان زق زوق هارت پورت زارت زورت". خلاصه یه دفه شد امام زمون عج.... راستی چرا ما اینجوریم؟ خب بابا اگه خوبه که خوبه اگرم نیست دیگه اینقدر بزرگش نکنین. آدم بود دیگه، مرد. چیکار کنیم حالا؟ الکی یارو رو دوست دارن گنده کنن و خرق عادت بهش نسبت بدن. بهبود بود دیگه. همه میشناسنش. فرمان بهبود. والسلام، شد تمام.
یاد رزا میافتم. سر اونم همین بساط بود. یه دفه ملت یه چیزا می گفتن فکر می کردم "خدایا! کیو میگن اینا؟ این خواهر منه؟ رزا؟ زنیکه بیا ببین چیا میگن ملت... جات خالیه بخندی". شاید ول می کردیم کم کم می گفتن رزا رو آب هم راه میرفته و مریض شفا میداده. چمیدونم. خلاصه نمیدونم من از اینکه ملت خیلی دادار دودور می کنن بدم میاد. اخلاقه دیگه. اونم آخه یه آدمایی که مثلا سال تا سال خبری نبود ازشون و همه یه گوشه چپیده بودن. منم نمیدونم آدم میمیره یعنی معروف میشه؟ یعنی خیلی باحاله؟ ایول بابا... همه میشن دوست صمیمی متوفا. ما هم بمیریم معروف بشیم بخدا. خوبه ها. کلا میگم. محض خنده.
خب دیگه فعلا می خوام موزیک گوش بدم، منظره هم قشنگه برم یکم حظ ببرم. چاکر...خدافظظظظ...
الان نشستم توی قطار از آلتنبکن دارم میرم آیزناخ !!!!
پاسخ دادنحذفیادم باشه هیچ وخ آلمان رندگی نکنم ، چون اگه یکی بهم بگه کدومم شهر زندگی می کنی ، مثل یه "عرب" می شم که بهش گفتن بگو "گچ پژ"
دنیس چقدر وقتایی که تو فرودگاه یا ایستگاه قطارم به این فکر می کنم که این آدما به چی دارن فکر می کنن ؟ هرکدوم چه اتفاقات عجیبی رو گذروندن ؟
وای ی ی چقدر خوش گذشته ، کوفت ت ت "نشه" ... !
دلم خواس ، دلم برای بهناز ام تنگ شد ، برم ببینم می شه یه زنگکی بهش بزنم یا نه ...
در مورد پاراگراف آخرم خصوصی گپ می زنیم ،
دنیس وقتی قسمت اول متنتو خوندم توی دلم ترا مورد خطاب قرار دادم (چون رزا نیست والا اونو هم خطاب می کردم!) که حالا دیدی چرا خودمو می کشتم که شماها را از اون قفس بسته بکشم بیرون و بیندازم توی یک اقیانوس بزرگ؟ میدونستم که توی دنیای باز و بزرگ می تونستید خیلی چیزهای قشنگ و با معنی را ببینید، بطوریکه با مغز خودتون وارد مکالمه بشید! اونوقت به من می گفتید "ممل امریکایی!". یادته؟ کیف می کنم که تو کیف میکنی قربونت برم. حالا یکذره اش را دیدی. خیلی چیزها هنوز مونده. خواهی دید و خیلی لذت ها خواهی برد. نوش جونت عزیزم.
پاسخ دادنحذف