۱۳۸۸ اسفند ۱۲, چهارشنبه

برای تو که این را می خوانی ...




نخستین لحظه ای که احساس "عشق" کردم را فراموش نخواهم کرد ،

یادم می آید چهارده ساله بودم و بی اجازه ی مادر ، آب به گلو نمی ریختم.آن روزها یکی از دوستانم در مدرسه مدعی بود که در "پارک" درس خواندن ، لذتی بی وصف دارد ، حالا کمتر از دوساعت از این جمله ی فاضلانه نگذشته بود که من در آشپزخانه ، از اقصی نقاط بدن مادر آویزان شده بودم که می خواهم برای مطالعه به پارک بروم ، مطالعه در پارک را منوط به حضور خود پذیرفت، دو ساعت بعد ما به پارکی در حوالی ِ محله رفتیم ، روی نیمکتی نشستم و از مادر خواستم ساعتی تنهایم بگذارد تا با تمرکز درس بخوانم ، او نیز پذیرفت و به پیاده روی مشغول شد . دقایقی نگذشته بود که توجه ام به کنده کاری ها و یادگاری های روی ِ نیمکت جلب شد ، کتاب را فراموش کرده و با دقت نیمکت ِ مذکور را مطالعه می کردم ! توجه ام به بخشی از نیمکت جلب شد که این گونه حکاکی شده بود: "دوستت دارم ، تقدیم به تو که این را می خوانی ، از طرف ِ مونا ، پانزده ساله" ... چیزی در دلم فروریخت ، در رویایی عمیق فرو رفتم و خود را در کنار مونا یافتم ، دست در دست ، او با لباسی سپید که به "عروس" می مانست به من لبخند می زد ، نمی دانم چرا در رویایم او را نمی بوسیدم یا از این گونه کارها پرهیز داشتم ، به گمانم "معشوق" را مانند لباس ِ میهمانی می پنداشتم که استفاده ی بی مورد کهنه اش می کند و صحیح تر آن است که برای ِ وقت مقتضی ، نو نگاه دارمش !

تا مدتها حربه ی آویزان شدن از مادر را به کار بستم و هر روز به پارک رفتم ، تصور می کردم مونا روزی به آن نیمکت باز خواهد گشت.

او هرگز باز نگشت تا این آرزو محقق نشود.

کارنامه ی آن سال ِ من برای مادر ، حیرت آور بود ، بر خلاف معمول در هیچ درسی نمره ی "بیست " نگرفته بودم و معدلم از افول چشم گیری حکایت می کرد. ماجرای ِ مطالعه در پارک برای همیشه توسط مادر ، منتفی اعلام شد.

سالها گذشت و من دختران را به تجربه آزمودم. تصور می کنم هنوز این میان "مونا" را به صورت ِ ویژه ای دوست می دارم.


او هرگز مرا ترک نکرد ، اگرچه هرگز به من نپیوست.


پی نوشت
از یادداشت های قدیمی که خاک می خورد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر