
یک سئوال دارم. خیلی هم جدی هستش. لوس بازی و آیه یاس خوندن هم نیست. فقط به معنای واقعی یک سئوال هستش و منتظر جوابه.
اگر آدم در یک لحظه، بدون هیچ مقدمه، بدون هیچ خبر، بدون هیچ دلیل، بدون هیچ انتظار..... با ارزش ترین، شیرین ترین، عزیزترین، دوست داشتنی ترین چیز در زندگیشو از دست بده، باید چه احساسی داشته باشه؟ چه توجیهی داره؟ اسم این واقعه چیست؟ چگونه باید آنرا تعریف و تفسیر کرد؟ چگونه باید آنرا تجزیه و تحلیل کرد؟ چه کسی و چه چیزی را باید مورد سئوال قرار داد؟
اگر آدم در یک لحظه، بدون هیچ مقدمه، بدون هیچ خبر، بدون هیچ دلیل، بدون هیچ انتظار..... با ارزش ترین، شیرین ترین، عزیزترین، دوست داشتنی ترین چیز در زندگیشو از دست بده، باید چه احساسی داشته باشه؟ چه توجیهی داره؟ اسم این واقعه چیست؟ چگونه باید آنرا تعریف و تفسیر کرد؟ چگونه باید آنرا تجزیه و تحلیل کرد؟ چه کسی و چه چیزی را باید مورد سئوال قرار داد؟
بدون شوخی و رمانتیک بازی و فیلم هندی بازی کردن و یا بدون استفاده از حرف های کلیشه ای، نظرتون چیه؟ واقعا" دلم می خواد نظرتون را بدونم. منهم نظری دارم. اما چون هنوز به "نظرم" شک دارم، می خوام اول نظر شماها را بدونم تا پس از خوندن آن، نظر خودم را پخته تر کنم و بهتان بگم. یعنی بنوعی می خوام تقلب کنم!
والله من فکر کنم که اصولا نباید و نمیتونه تجزیه و تحلیلش کنه چون ذهنش اصلا آمادگیش رو نداره. میره تو یه حالت تعلیق عجیبی که یه موقعایی از توش میاد بیرون و یه آن همه چی براش تاریک میشه. ولی خب چیکار می تونه بکنه؟ بنابراین ترجیح میده باهاش یجوری کنار بیاد. خودشو با کسایی که به نوعی این تجربه رو داشتن مقایسه کنه و بگه خب اونا هم مثل من بودن دیگه.
پاسخ دادنحذفولی در کل می خوام بگم این از دست دادن خیلی تلخه ولی یه خوبی داره و اونم اینه که به ماهایی که سر عقاید و باد هوا داریم یقه ی همدیگه رو جر میدیم یه تلنگر جانانه میزنه که «یارویی! برو بشین سرجات سر چرت و پرت زمین و آسمون رو به هم گره نزن و اینقدر هارت و پورت نکن، به یه مو بندی» و هم اینکه به آدم یاد میده که به این دلخوریا و موذی بازیایه بچگونه و قهر و آشتیهای لوس بقیه بخنده و پیش خودش بگه «چقدر سادهن. ببین سر چی دارن همدیگه رو خفه می کنن».
ولی اینکه چیکار باید بکنه بعد از این اتفاق... نمیدونم واقعا... فکر کنم باید وایسته ببینه که بدنش و ذهنش خودش چیکار میکنه... فکر میکنم حداقل برای یه مدت چند ماهه نمیتونه و بهتره که خیلی تلاش نکنه که کنترل ذهن و رفتارش رو داشته باشه و نباید فکر کنه که حالا چیکار کنم. کاری نکن. صبر کن خودش یه چیزی میشه.
این نظر منه تا اینجا. الانم مثلا سر کارم ها.
مااااااچ
Mersi Denise Jaan for quick response. Jaleb bood, amma no comment yet. Montazeram bebinam baghieh chi migan. Baad Jam bandi konam.
پاسخ دادنحذفحقیقتا سخت ترین سوال دنیا بود ژولیت جان
پاسخ دادنحذفمن تصورم اینه که این یه حفره ی بزرگ توی قلب اطرافیان و به خصوص خانواده ی فرد ِ از دست داده شده هست ، خارج از جملات مرسوم ِ امیدواری دهنده که قراره برای تسکین به سمت "از دست دهنده" پرتاب بشه ، یه حقیقت بزرگ هست و اون این که یه نفر از دست رفته.
به نظرم بهتره هر آنچه تو دلش هست رو بروز بده ، در خودش فروخوری نکنه ، اسم این اتفاق مصیبت ِ و برای مصیبت نمی شه نقش بازی کرد ، بهتر که همه ی گریه های فروخورده بیرون بیان.
بعد از این ها باید سعی کرد که اون "فقدان" رو پذیرفت و زندگی ِ آینده رو بدون ِ فرد از دست رفته برنامه ریزی و تصور کرد ، یعنی این که نبودنش را پذیرفت
راستش نمی دونم اینا که گفتم عملیه یا نه ، اما به نظرم یه راهه ...
من راستش خودم نمی تونم به اینا که گفتم عمل کنم
دنیس جان، استفاده از کلمه "تعلیق" را خوب آمدی. راست میگی. آدم فکر می کنه که داره توی فضا یا روی ابرها راه میره. فقط همت می کنه که قدم برداره، بعد هر جا که کشیده میشه، به همان سو میره. ضمیر ناخودآگاه آدم راه را براش باز می کنه. نباید بیخودی زور بزنه. باید فقط به بجلو نگاه کنه و به جلو حرکت کنه. بدترین چیز سکون هستش. عین دوچرخه سواری میمونه. اگر بایسته، حتمن میفته. پس باید پدال را پا زد. هر چه سریعتر پدال بزنه، باد بهتر خنک تر و بیشتر به صورتش میخوره و یک احساس خوشایندی میده. باید به این مسئله بعنوان یک اتفاق نگاه کرد. نه کینه ای و نه دلخوری. کسی یا چیزی باعث و بانی نیست. فقط یک اتفاقه. اونموقع میشه راحت تر پذیرفت و حرکت به جلو کرد. برای شخص من، مشکل ترین کار اقرار به "شکست" و "استیصال" است. از این دوتا کلمه همیشه دوری می کنم. به زبان دیگه، اگر این دوتا را بپذیرم یعنی کارم تمامه. پس بزن توی سر این "دوتا". چرت و پرت گفتم؟ از نظر خودم دارم یک مسئله ای را می گم. از نظر بقیه نمیدونم! اتفاقن دلم میخواد بدونم.
پاسخ دادنحذفدرضمن آرش جان تو هم "حفره" را خوب آمدی. همینطوری هم هست. اما حفره بالاخره پر میشه. یعنی باید پر بشه. چه از جنس خودش پر بشه و چه با سیمان پرش کرد. بهرحال باید پرش کرد. بهتره از جنس خود قلب پر بشه و گچ و سیمان بکار گرفته نشه چون اونموقع شخصیت و احساس آدم هم نسبت به جنس گچ و سیمان عوض میشه. یعنی قلب عاریه ای میشه. مثل "رفو". اصلان قشنگ نمیشه. مگه نه؟