چه دنیای جالبی شده! هر کداممان یک ور دنیا هستیم اما در عین حال با هم هستیم. داشتم فکر می کردم با مقایسه با سال ها پیش، یعنی زمان پدر و مادر من، چقدر روش زندگی عوض شده. اون زمان، همه چیز تا حدودی حساب و کتاب داشت. یعنی دو نفر با در نظر گرفتن خاستگاه و موقعیت اجتماعیشان یار زندگیشان را انتخاب می کرند، بعد با پیروی از یکسری آداب و رسوم ازدواج می کرند. بعد صاحب فرزند میشدند و بچه ها (که می شد نسل من) را بزرگ می کردند. وظیفه اصلی و تقریبا" تنها وظیفه قابل ذکر این بود که غذا و پوشاک بچه را تامین کنند و امکان مدرسه رفتن را برایشان مهیا کنند. از آنجا ببعدش دیگه خودمان باید آستین بالا میزدیم. اما، در زمان فعلی، یکدفعه وظایف اصلی والدین (که ما باشیم) به جرات میتوان گفت چند برابر شد. نتنها باید وظایف اصلی را بجا بیاوریم، بلکه باید نقش اساسی هم در شادی، تفریح، روحیه، تحصیلات عالیه و زمینه پیشرفت فرزنانمان داشته باشیم. خود را در برابر آینده بچه ها مسئول می دانیم. در نتیجه چه از نظر زمانی و چه از نظر مالی جایی باقی نمیمونه که مادر و پدرهای نسل من بفکر خودشان باشند. بنابراین، هم و غم میشه فرزندان و طبیعتا" نسل ما هم باید نقش سنگ صبور را بازی کند، هم باید کیسه بوکس بشود، هم باید منبع تامین مالی باشد، هم باید همیشه آماده به خدمت در مواقع بحرانی باشد، هم باید نقش Cheer Leader را بازی کند ووووووو. از طرف دیگر اگر بچه موفق شد، میگه "با تمام کاستی ها که در زندگی داشتم که همه اش تقصیر پدرو مادر بود، من آنقدر با عرضه و توانا بودم که به این موفقیت دست یافتم". اگر ناموفق شد میگه "به این دلیل و به آن دلیل ناموفق شدن من، تقصیر پدر و مادرم هستش". از طرف دیگر، اگر مورد اول اتفاق بیفته والدین در عین حالیکه افتخار می کنند و اشک شوق به چشمانشان میاد میگن "خدا را شکر که بچه ام موفق شد. اصلا" مهم نیست که حتی گوشه چشمی بمن نیندازه. همینکه شاد و سالم و موفق هستش برای من کافیه". اگر مورد دوم اتفاق بیفته آنقدر غصه میخورند و تکیده میشن و میرن یک گوشه کز می کنند و با دلی پر از حسرت هی خودشون را سرزنش می کنن که کجای کار را اشتباه رفتند و چرا عرضه نداشتند که باعث خوشبخیتی بچه اشان بشوند. برای همینه که بما میگن "نسل سوخته". راستش از این واژه دل خوشی ندارم. اما وقتی یک اصطلاحی بین عموم باب میشه، باید قبول کرد حتما" یک واقعیتی درونش وجود داره! دیروز یکی از دوستانم بمن می گفت: "آرزو می کنم که بچه هام فقط یک نگاه محبت آمیز بمن بیندازند. بخدا نمیخوام وقتشان را برای من بگذارند، فقط اگر یک کلمه محبت آمیز بمن بگن تا مدتها مست خوشبختی می شوم. بعضی وقت ها به این سنم هول می کنم و نمیدونم از چی باید باهاشون حرف بزنم. آیا اگر این حرف را بگم عصبانی میشن؟ آیا اگر این پیشنهاد را بدم از من زده میشن؟ آیا اجازه دارم که از تجربیات خودم یک نصیحت کوچک بهشان بدم؟ آیا دلشان میخواد من دوروبرشان باشم یا گاهی شک می کنم که اصلا" من زیر دست و پاهاشون هستم و مزاحمشونم؟"
من خودم فکر می کنم که نسل امروز خیلی "خودخواه" و "خود مرکز بین" تر از زمانی که با بچه بودیم شده اند. فکر می کنند پدر و مادرشان هیچی نمیفهمند. کوله بار تجربه شان پشیزی ارزش نداره چون متعلق به نسل قبلی هستند. فکر می کنند که پدر و مادر زاده شده اند که فقط برای فرزندانشان خدمت کنند و باعث شادیشان باشند. یکی دیگر از دوستانم درد دل می کرد و می گفت که: "من هر وقت به پسرم میگم به من سر بزن، یا حتی بمن یک زنگ بزن میگه: من آنقدر گرفتاری دارم که فرصت سر خاراندن ندارم، اونوقت تو چقدر خودخواهی که می خواهی هی بمن طعنه بزنی و از من انتظار زیاد داری. منهم زندگی خودم را دارم و باید به فکر زندگی خودم باشم. شماها کیفتان را کردید حالا از بچه هاتون انتظار دارید که همه کارشان را ول کنند و هر روز بیان جلوی شما برقصند تا قلبتان جریحه دار نشه. بابا دست از سر کچل من بردارید، فکر کنید فرزندی ندارید، بروید خودتان برای خودتان مشغولیت پیدا کنید".
حقیقتش را بگم من واقعا" برای نسل جوان نگرانم. دنیای پر از هرج و مرج امروزه گیجشان کرده. بیچاره ها تقصیر ندارند. بقدری همه چیز بهم ریخته است و بقدری همه چیز بدون حساب و کتاب شده که مسیرش را گم کرده و آینده براش نامفهومه. چون زورش به هیچکس دیگه نمیرسه، اولین و تنها کسی که میتونه دق دلیش را سرش دربیاره مادر و پدرش هستند. ما که حرفی نداریم، اما، یادمون نره که مادرها و پدرها هم مثل بقیه انسانها احساس دارند، گاهی خسته هستند، گاهی نیاز به محبت دارند، گاهی عمگین میشن، گاهی می خواهند مطمئن باشند که فرزندشون از زحمات بی وقفه و بی شائبه شان قدردانی می کنند. خوب، بابا، ما هم آدمیم دیگه!
اما، اجازه بدید در بعنوان یک مادر یک رازی را براتون فاش کنم! هیچ محبتی در دنیا به اندازه محبت مادر و پدر بدون انتظار و بدون شائبه و بی محابا نیست. تجربه آنها را دست کم نگیرید. هر وقت با مشکل روبرو شدید اول از همه از آنها کمک بگیرید. اگر حتی از دستشان کاری بر نیاد، یا براتون کمک پیدا می کنند و یا راهنمایی با ارزش بهتان میدن. اونقدر محبت پدر و مادر نسبت به فرزند قوی هستش که گاهی کوه را برای فرزندشان از جا می کنند. اینهم یکی از عجایب خلقته، اما واقعیت داره. میگید نه، امتحان کنید!
سخن آخرم (البته فعلا")، دنیا خیلی شلوغ پلوغ شده. اصلا" قاطی نکنید. اونقدر باهوش هستید که کمر مشکلات را خودتان بشکنید. فقط هول نکنید، نا امید نشوید و از دوستان خوبتان کمک بگیرید. درضمن از تجربه بزرگترها نترسید، بلکه امتحانش کنید. شاید بدردتان خورد.
قربونتون برم: فعلا" به درود
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
ژولیت جان ...
پاسخ دادنحذفیادداشتت را که خواندم ، ترسیدم !
به نظرم که تند رفته اید ، باور کنید من هنوز بچه های که در توصیف شما بگنجند ندیده ام ، کسانی که به پدرمادرشان اینها را بگویند و این قدر هم خودخواه باشند...
شاید هم به خاطر این است که من هم جزو نسل سوخته ام
اما در مجموع من با استفاده از آن چیزی که شما اسمش را "تجربه" گذاشته اید به شدت موافقم ، البته با تعاریف خودم که کمی توضیح دارد
ولی یه عالمه قربان صدقه ی تان رفتم در حین خواندن این یادداشت ...
شما خیلی عزیز هستید ... خیلی
Khaleh Juliet binahayat azizam, harfatoun talkh budan. va kheili doost dashtam ke mitunestam defaei dar moghabel dashteh basham. man dar jaye ezhareh tajrobeh nistam, faghat 2 ta yad avari kheili kochooloo mikhastam bokonam. AVAL inke man kheili mowtaghedam ke behtarin rahe baresi va residan be yek natijeh khoob o ghabel ghaboul, per case baresi kardan oza hastesh. man khieli mokhalefaneh shadid hastam baraye inke az yek tajrobe ya yek dars baraye tedadi estefadeh beshe. VA DOVVOM inke baz ham aghideh daram ke behtarin o aziz tarin kase ensan agar behtarin chize donya ro be raygan- na faghat az nazare mali ke hata zamani- ba ensan bedehad be dadil inke zahmati ya pardakhti ya sabri ya.... barayash pardakht nashode tabiatan chize ba arzeshi baraye shakhs nakhahad bud.
پاسخ دادنحذفVali faghat kafieh baraye nasazegtar tarin bache donya ham ounghadri ke lazeme hast vaghat gozashteh beshe ta zabounesh ro yad begirim, har kasi zabaneh khodesho dareh be nazaram.
KHEILI BISHTAR AZ CHIZI KE FEKR KONIN HAM DOOSETOUN DARAM, HAM BEHETOUN EFTEKHAR MIKONAM VA HAM DELAM BARATOUN YE ZAREH SHDOEH.
من قبول دارم که نسل الان خیلی خودخواه شده ولی فکر نمی کنین که یکی از مقصراش هم خود پدر و مادران که این فرصت رو به بچه هاشون میدن؟ من خودم رو که با مثلا خود مامانم مقایسه می کنم میگم خدایا چطوری مامان من بیست و یک سالگی ازدواج کرده من که اونموقع عین بچه بودم؟ یعنی نسل الان نسبت به قبل از یه لحاظایی بچه تره.
پاسخ دادنحذفولی این رو هم قبول دارم که این محبت بی شائبه پدر و مادر یه موقعایی خود بچه ها رو هم کلافه می کنه. آدم عذاب وجدان میگیره. مثلا: مامان من هرررر چیزی که مال خودش باشه رو اگه من یا رزا می گفتیم قشنگه می گفت مال تو. هررررر چی که خوب بود مال ما بود، غذا اگه کم بود ما می خوردیم مامانم نمی خورد، بی خوابی اگه بود مال مامانم بود، غصه اگه بود مال مامانم بود که یه دفه بچه هاش اذیت نشن. مامان بقیه رو اونقدر نمیشناسم ولی در مورد خاله سیما مامان سلی هم اینو مطمئنم.
یه بار اگه مامانم یادش باشه وقتی رفت امریکا براش ایمیل زدم گفتم خواهش می کنم ازت یکبار هم که شده برای خودت زندگی کن و خودخواه باش که بعد من عذاب وجدان نگیرم که مامان من فقط برای بچه هاش زندگی کرد. یعنی در کل اینکه این اتفاق افتاده و من قبول دارم ولی من فکر می کنم برای خیلی از بچه ها واقعا مایه عذاب وجدان هم هست. حالا چیکار باید کرد؟ من فکر می کنم که پدر مادرا باید یکم خودخواهتر باشن و اینقدر فکر نکنن که باید همه چی رو فدای بچه ها کنن. بچه ها گور مرگشون خودشون خودشونو جمع کنن. ولله بخدا.
ولی در مورد تجربه منم یکم با سلی موافقم. منم خیلی دوست ندارم که همون راه رفته تکراری رو برم. تجربه ی دیگران مفیده ولی از روش کپی کردن رو من دوست ندارم.
در ضمن کاملا قبول دارم؛دنیا شلوغ پلوغ شده، همه گیج موندن، سرعت تغییرات بالا رفته و ذهن ما فرصت پردازش نداره ولی خب بالاخره باید یه جوری باهاش کنار اومد دیگه. اتفاقا من خیلی دارم به این فکر می کنم که چطوری میشه با ضرب سریع زندگی الان پیش رفت و سکندری نخورد. واقعا جدی میگم. برنامه ریزی دقیق داشتن یه راهشه ولی خیلی کارای دیگه هم باید کرد که هنوز من دارم بهش فکر می کنم. هر روز.
در ضمن این ژولیت که میبینین یه دونه ست ها. خدایی خودش میدونه که خیلی دوستش دارم، نه فقط مثل یه مامان که برام اندازه دویستا مامان مادری کرده. هم برای من هم رزا، ولی مثل یه دوست که واقعا ریزترین چیزهامو بهش میگم و ازش یاد میگیرم. البته که قبول دارم یه موقع عناد می کنم و به حرفش گوش نمی کنم. خودم حالیمه.
قربون همگی
شاید چون خواستم هرچه کوتاه تر بنویسم، شما را به اشتباه انداختم:
پاسخ دادنحذف1- البته که نباید بدون چون و چرا حرف نه تنها والدین را بپذیریم بلکه حرف هیچکس را بدون تجزیه و تحلیل خودمان نباید قبول کنیم. فقط طوطی ها و میمون هاودیوانگان تیمارستان کپی می کنند و ادای طرف مقابل را در میارن. والا آدم سالم خودش مغز داره و طبق ارزش هاودرک خودش عمل می کنه. حرفم اینه که هرگز نگذاریم "احساساتمان" بر "منطقمان" غلبه کند. احساسات هرکس براش خیلی قشنگ و لذت بخش هستش (برای افراد احساساتی مثل خود من!) و منطق کمی تلخ و خشک هستش که زیاد با گروه خونی آدم احساساتی نمی خوره. بنابراین باهاش راحت تر هستیم و یک حس قشنگی به آدم میده. اما متاسفانه و باز هم متاسفانه خیلی وقت ها راهکار نیست و بر خلاف میلمان باید با منطق رقیق ترش کنیم تا عمل کنه.
2- حرف من واقعن با شماها نبود، بطور کلی نظرم را دادم. یعنی از روی درد دلهایی که اینروزها خیلی از طرف اطرافیانم می شنوم گفتم . اتفاقن شماها، بدون تعارف، از معقول ترین و بهترین جوانهایی هستید که می شناسم.
3-بنظر من، حتی آدم میتونه از یک بچه 5 ساله یا نوجوان 12 ساله یا یک جوان 25 ساله هم بیاموزه. مسایل دنیا آنقدر وسیع و پیچیده هستند که هرچقدر یاد بگیریم، تازه به اندازه ی یک سر سوزن هم نمیشه.
4-امروز با یک دکتر روانشناس یک بحث مفصلی داشتم که واقعن لذت بردم. می گفت بعضی ها آنچه را که در قلبشان نسبت به دیگران احساس می کنند را بلد نیستند که به زبان بیاورند یا در عملشان نشان دهند. دیگران که نمی توانند قلب مارا حس کنند یا مغز ما را بخوانند. ما باید احساسمان را با عملمان - نه حتی با حرف - نشان بدیم.
5- حالا که فرصت و محیط مناسبی پیدا کردم بگذارید یکی از درد دل هامو با شماها که خیلی فهمیده هستید در میان بگذارم. دو چیز به من آرامش میده: یکی زمانی است که میتونم به راحتی آنچه را که در مغزم و در قلبم می گذره مطرح کنم بدون اینکه نگران بشم ک به کسی بر بخوره. دلیل: از بس که بما گفتند این حرف را نزن چون ممکنه به کسی بر بخوره. در نتیجه دایم در حال خودسانسوری هستم و باید افکارم را در سرم و احساساتم را در قلبم زندانی کنم و دهنم را ببندم و مثل آدم لال به اطرافم ذل بزنم. خوب آدم ورم میکنه! دوم اینکه وقتی هر آنچه که از دستم بر میاد برای حل مشکل یکنفر انجام بدم. دلیل: چون معتقدم که آدم قاعدتن خیلی با یک حیوان جنگلی تفاوت دارخ. اگر بتونم در موفقیت و خوشبختی کسی نقشی داشته باشم، چه دلیلی داره که مضایقه کنم. چه لذتی بالاتر از این؟
بعد از اینهمه سال فعلن همین دوتا برام مسجل شده! حالا شاید بعدن تعدادشان بیشتر بشه!
ژولیت جان ، عالی بود ، کامنتتئن خودش به تنهایی یه وبلاگ بود
پاسخ دادنحذفیا همش موافقم به خصوص عدم ِ خود سانسوری