۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه

یه اتفاق ساده ولی عجیب


امشب که روز جهانی زن باشه (روز و شب پارادوکس داشت ها)، برای شام یه سری خانوم مانوما جمع شدیم برای شام تو یه رستوران که بگیم ما خیلی زنیم، مبارکمون باشه، هورا و کف و سوت بلبلی و تمجید.

حالا اینش مهم نیست. ساعت ده و ربع اینا، دنیس، مرغ کرچ، طبق معمول زود بند و بساط رو جمع کرد که می خوام برم. خداحافظی کردم و دِ بدو که رفتیم. از اون اخلاقا که همه میدونن دیگه. تازه آرش بگلو! اینجا دیگه نمیتونم بهانه بیارم که می خوام فردا برم کوه و باید زود بخوابم برای همین رک می گم من می خوام برم. سلماز تیموریان می فهمه من چی میگم. یه دفه همچینی انگار نشادر تو گوشم (همون که خودتون می دونین) فرو کردن. یکی ندونه فکر میکنه الان می خوام برم بشینم سر یه مسئله بغرنج و حیاتی که اگه حلش نکنم دنیا از حرکت وای میسته و خدا میمونه و حوضش و دودستی می زنه تو سرش که دنیس چی شدی پس تو، بیا که چرخونک دنیا نمیچرخه.

خلاصه از اون رستورانه تا خونه من ده دقیقه پیاده راه بود برای همین سلانه سلانه راه افتادم. یه پنج دقیقه که راه رفتم رسیدم به یه خانومی که کلاه سرش بود و داشت از جلو تند تند میومد. نزدیک تر که رسید دیدم حدود پنجاه و سه چهار سالشه، یه آرایشی هم داره، کوچولو موچولو. رسید بهم و شروع کرد به آلمانی ازم آدرس پرسیدن با نیش باز. منم که خداااای آلمانی شروع کردم مثل گوته تته پته کردن. خلاصه آدرس یه متلی رو می خواست که همون دور و بر بود ولی نمیدونستم دقیق کجاست. همینجوری بلغور می کردم و اونم با نیش باز می گفت حالا مهم نیست، پیداش می کنم. خیلی بامزه بود و تند تند حرف میزد. بعد من گفتم ببخشید من خیلی خوب آلمانی بلد نیستم گفت نه نه من ببخشید که راهمو گم کردم و هر هر می خندید. خلاصه من داشتم توضیح میدادم و قل قل می کردم و رو نقشه دنبال جاش می گشتم، پرسید اهل چکی، بعد به موهام اشاره کرد که یعنی بلا! معلومه که مال خطه شیرین شرق مرقی ها. تند تند هم بلغور میکرد یه چیزایی من دیگه فاکتور می گرفتم چون نمیفهمیدم. بعد گفتم نه ایران. یه دفه گفت آآآآآ و قیافه ش ناراحت شد. معلوم بود آوازه مملکت گل و بلبلمون و انتخابات و میرحسین و احمدی و شیشه نوشابه و محاربه و اعدام باید گردد و جنبش ناز نازیمون به گوشش خورده. بعد شروع کرد ادا در آوردن که لپ کلام رو حالیم کنه. می خواست بگه دولتتون خل میزنه. منم گفتم ها والو، تو وصفش رو شنیدی و من خودش رو دیدم.

بعد گفت خب دیگه من خودم راهمو پیدا می کنم تو برو. منم گفتم اگه می خوای میام باهات که راهو پیدا کنی. گفت نه و پرید محککککم بغلم کرد انگار که یه قرنه با هم تو یه بشقاب دیزی می خوریم و رفت. همین. به همین سادگی.

از دور هم با خنده دو بار بلند گفت دانکه دانکه. منم از این ور داد می زدم بیته و می رفتم.

تا رفت با خودم گفتم تو از اون دست آدمایی هستی که دلم براشون تنگ میشه ها. از اون آدمایی که یه بار و برای چند لحظه کوتاه میبینیشون ولی تا میرن میگی چرا رفت، چه عجیب بود. برای شماها پیش نیومده؟ برای من خیلی پیش اومده. یه آدمایی که یه لحظه از بغلت رد میشن ولی همون یه لحظه اینقدر خوبه که میگی کاش میموند، یا کاش حداقل بازم میدیدمش. خلاصه زن عجیبی بود دیگه.

حالا این یه نکته، نکته دیگه اینکه تو ایران ما، ما خودمون رو راحت کردیم و از اونجایی که بسیار پیشرفته و آدم شناسیم و متخصص و محقق و آدم حسابی و باکمالات و با کیییلااااس آدما رو در ثانیه دسته بندی می کنیم. به این قبیل آدما در صدم ثانیه با اجازه مامان جانم که میدونه خیلی بی تربیتم میگیم ...س خل. سریع ها. تخفیف هم نمیدیم. یکم هم آرایش داشته باشه یه فاحشه هم تنگش می چسبونیمو خلاص. تا یارو شبیه ما نیست و یکم بالا پایین میپره "طرف ...خله بابا. نگا وضع پوشیدنشو. زن گنده. خجالت نمیکشه. فکر می کنه دوازده سالشه زنیکه"

ماییم دیگه. از کرامات ماست. حالا خوبی هم داریم ولی الان یاد این بدیه افتادم. همین دیگه. فکرمو مشغول کرد گفتم بگم که باد نکنه تو گلوم خناق بشه و بترکه و من مثل چوب خشک بیافتم رو زمین و نگفته از دنیا برم. قربون شما.

اینجا رو هم دفترچه خاطرات کردم، توجه که دارین. اینجوریه دیگه. قلدریم، زورمون زیاده.

راستی بگلو امروز از اون روزا بود که خیلی به یادت بودم و میمیردم برات ها. همینجوری بی هیچی دلیلی مدللی. البته همون بودنت دلیلیست به روشنای آفتو که همون آفتاب باشه. عزیزی ها، گفته باشم. بخند وگرنه هار میشم.

قربان همگی

۲ نظر:

  1. دنیس ؟
    می دونی این چیزی که زیر نام "یه اتفاق" ازش نوشتی برای خیلی از آدم ها حتی اتفاق ساده هم نیس؟
    کشته مرده ی مدل نگاهن به آدما ام ...
    تو همیشه "ویژه" ای ... ( تیک دارم می زنماااا ، یادته اون شبا که نیم ساعت قربون صدقه ی رزا می رفتم ، بعد دقیقا همونا رو به تو می گفتم ؟ )
    ولی اینو جدی گفتم ...
    اینقدر خوب توصیف کردی که حتی قیافه و رنگ لباسای خانومه رو تصویر کردم
    یه کم تپلی ، قد نسبتا کوتاه ، یه شال نازک زنونه رو دوشش ... شاید یه عینک گرد هم رو دماغش ...

    پاسخ دادنحذف
  2. دنیس برای من خیلی پیش اومده، خیلی! یکدفعه دلم به دل یکنفر می گیره. ناخودآگاه انگار از بچگی طرف رو میشناسم. البته خیلی هم عجیب نیست. قرار نیست که از بچگی با یکی رفت و آمد خانوادگی داشته باشی. یک نسیمی یا علمی تر بگیم، یک اشعه ای بین دوتا آدم رد و بدل میشه که راهشون را خیلی خوب بلدند. به همین سادگی. بعد هر چند صدم ثانیه، هر دوتاشون هی میروند و میآیند و گاهی هم چای میخورند و گپ میزنند. زیباتر از این نمیشه. بعد احساس می کنی که حیف کاش بیشتر میموند! چقدر این مسیره راحت بود، بدون دست انداز و سنگلاخ! این جور آدمها خیلی زیاد دور و برمان هست. کمی دقت کن! حالا اگر غریبه توی این صفحه بود می گفت "یارو را باش، خل شده." اما منکه خودمو خل حساب نمی کنیم. واقعیتی است که من می بینم اما خیلی ها نمی بی نند. همین!

    پاسخ دادنحذف